حقوق بشر در ایران











جمعه 14 مرداد 1384

فلسفه نه ستیز بلکه رویارو اندیشیدن است، گفت و گو با آرامش دوستدار، بهمن اميني، باران

در تمام اين هزار و دويست سال گذشته ما مطلقا در پي اين نبوده‌ايم که انديشيدن بياموزيم، در عوض همه سعي‌مان را کرده‌ايم که فکر نکنيم، بلکه بازگوييم آنچه را پيشينيان ما نينديشيده گفته‌اند. خيلي‌ها هستند كه اصلا نمي‌خواهند اين را باور كنند که ممکن است چنين اتفاقي افتاده باشد، يعني ما در سراسر تاريخمان، بر خلاف ادعايي که داريم نينديشيده باشيم. چون اين فرض بيدرنگ شامل حال خودشان مي‌شود

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

ما فكر مي‌كنيم حافظ اگر شعري گفته، الزاما حرف مهمي زده، آن را انديشيده. در صورتي كه به زعم من، چنانکه در پيشگفتار امتناع تفکر در فرهنگ ديني نشان داده‌ام، نمي‌توانسته انديشيده باشد.
مسلمان براي من، با اين گذشته فرهنگي، به هيچ‌رو فقط کسي نيست که اسلام دينش باشد، بلکه مسلمان، به سبب سابقه ديرپاي فرهنگي - تاريخي‌ اسلام، براي من هر کسي است که در اين فرهنگ زيسته و پرورده، اعم از يهودي، مسيحي، زرتشتي و بهايي.


[گفت‌و‌گوی زير در فصلنامه باران شماره 7-6 منتشر شده است]

بهمن اميني‌: از اولين مقاله‌ها كه در «الفبا» تحت عنوان امتناع تفکر در فرهنگ ديني منتشر شدند تا حالا که مي‌بينيم كتاب آن نيز بطور کامل منتشر شده، بيست سال گذشته است. چرا اين زمان طولاني طي شد تا كتاب ﴿امتناع تفكر در فرهنگ ديني﴾ تدوين و منتشر شود؟

آرامش دوستدار: توضيحي كه در وهله اول مي‌توانم بدهم اين است: ارجاع به پيشگفتار چاپ دوم كتاب ملاحظات فلسفي، نشان مي‌دهد كه وقتي من پس از تحصيل فلسفه در آلمان به ايران برگشتم و در دانشگاه تهران تدريس فلسفه را شروع كردم، مواجهه‌اي كه با شاگردانم در آنجا صورت مي‌گرفت كم كم من را متوجه مشكلات فكري آنها كرد. بخصوص از حيث خلط‌هايي كه مي‌كردند ميان فلسفه و پنداشت‌ها‌يي كه از آنها به عنوان فلسفه ياد مي‌كردند و انتظاراتي که بر اساس همين مناسبات از فلسفه داشتند. يكي از موارد و جنبه‌هايش اين بود كه بسياري از بزرگان ما را، حتا بدون اينكه فيلسوف شمرده و به اين نام پذيرفته شده باشند فيلسوف مي‌خواندند. بويژه حافظ و مولوي را. اگرچه اولين بار نبود كه به چنين پنداشتي برمي‌خوردم، اما اين امر در مواجهه مستمر با دانشجويان به طوري جدي ذهنم را مشغول كرد. و چون من نسبت به موضوع كنجكاو بودم، کنجکاويم به اين منتهي شد كه بفهمم اصلا تصور ما از فلسفه ودرك فلسفي امور چيست. با اين نوع ديد که به آن اشاره کردم، پيش از اينكه به اروپا بروم آشنا بودم، اما آشنايي طبعاً و الزاما آگاهي نيست. نخست هنگام تحصيل در آلمان متوجه شده بودم چه شكافي ميان اين ديد و فلسفه وجود دارد. و حالا در مواجهه با دانشجويان نگرش آگاهانه‌تري نسبت به موضوع پيدا كردم. يک سلسله خاطرات از طريق گفت و گو با دانشجويان در ذهن من از نو زنده شدند. يعني اين بيداري در من ايجاد گشت كه ما نه تنها اساساً نمي‌دانيم فلسفه چيست بلكه به سختي مي‌توانيم راهي پيدا كنيم براي رسيدن به تفكر فلسفي. همين امر باعث شد كه در سال 1354 كتابي بنويسم با عنوان ملاحظات فلسفي در دين، درعلم ودر تفكر فلسفي. قرار بود بخش تفکر فلسفي جداگانه نوشته و منتشر شود، كه هرگز نوشته نشد. در کتاب نامبرده در وهله من سعي كردم اين دو نوع نگرش، يعني بينش ديني و ديد علمي را از هم متمايز كنم. اين كتاب پنج سال بعد از نگارشش چاپ و منتشر شد. کتاب قرار بود در سال 1356 در مرکز ايراني مطالعه فرهنگها به چاپ رسد. آن‌زمان من با استفاده از ﴿فرصت مطالعاتي﴾ به آلمان رفتم. سال بعد انقلاب روي داد. وقتي برگشتم شش6 ماه از انقلاب گذشته بود. و هنوز کتاب چاپ نشده بود. كتاب را پس از مروري دادم به انتشارات «آگاه» و درآنجا در سال 1359 منتشر شد. اين کتاب در عين حال مبنايي بود براي برخورد من با تصورات دانشگاهي ما از فلسفه و پيدا کردن مشابهت فکر دانشگاهي ما با فكر عمومي در فرهنگ ما. بعد از بستن دانشگاهها كه برگشتم به آلمان، تصميم گرفتم طرحي بنويسم و منتشر کنم دراين باره كه چرا من ادعا مي‌کنم ما فيلسوف نداشته‌ايم. اين كار را در مجله «الفبا» در پنج شماره از سال ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۶۳ در زمان حيات غلامحسين ساعدي كار كردم و اين شد در وهله اول گرده اصلي كار من که با همان عنوان اخيرا به چاپ رسيده است. اما اينكه چرا بيست سال طول كشيد تا کتاب امتناع تفکر در فرهنگ ديني منتشر شد. به اين دليل كه در اين سالها من روي مقالات و كتابهاي ديگري هم كار مي‌كردم. از سوي ديگر اين کار براي من يك آزمون بسيار دشوار بود. مرا وادار مي‌كرد پاسخي براي اين پرسش، که چرا من مي‌گويم ما هيچگاه فيلسوف به معناي يوناني و اروپايي آن نداشته‌ايم، پيدا كنم. يافتن اين پاسخ مستلزم توجه به بسياري از رگه‌هاي مهم فرهنگ ما بود. در نتيجه براي بارور كردن طرحي كه در پنج شماره مجله ﴿الفبا﴾ نوشته بودم به زماني چنان دراز، که شما به آن اشاره کرديد، احتياج داشتم.

- چرا بخش سوم كتاب ملاحظات فلسفي منتشر نشد. فكر نمي‌كنيد پيش از انتشار كتابي چون ﴿امتناع تفكر در فرهنگ ديني﴾ لازم بود خواننده شما بداند منظور شما از تفكر فلسفي چه هست تا بتواند به جوهره كتاب جديد شما نزديك بشود؟

- چنين چيزي غير ممكن بود. زماني که ملاحظات فلسفي را مي‌نوشتم هنوز اين مسئله در بعدهايش به اين صورت که در کتاب امتناع تفكردر فرهنگ ديني باز نموده‌ام براي خودم شناخته نشده بود. وقتي من مي‌خواستم نشان دهم كه ما اساسا فكر فلسفي نداشته‌ايم، با اين مسئله نيز روبرو شدم كه چگونه مي‌توانم در جايي که مدعي هستم که انديشيدن فلسفي وجود نداشته است، بدون هيچ زمينه‌اي اين را منتقل کنم كه فلسفه چه هست. به طور کلي باورم نمي‌شود كه آدم بدون داشتن يك پيش‌زمينه قادر باشد چيزي را كه هرگز نمي‌شناسد - در اينجا منظورم فلسفه است – بفهمد. پيش از اين من بايد نشان مي‌دادم كه چرا چنين حرفي مي‌زنم كه ما انديشيدن فلسفي نداشتيم. چون انديشيدن فلسفي را نشناختن و مدعي داشتن آن بودن براي من واقعا يعني نينديشيدن به معناي جدي كلمه. به همين سبب كوششم بر اين بود كه ابتدا مدلل سازم چرا و چگونه است که ما تفكر فلسفي نداشتيم واين را در نمونه‌هايي از نظر فرهنگي مهمنشان بدهم و بعد به اين بپردازم كه آنچه نداشتيم چيست.

- آيا حالا قصد داريد آن بخش سوم را بنويسيد يا مي‌خواهيد بررسي موضوعات کتاب اخير را ادامه دهيد؟

- هيچکدام. شايد لازم باشد كه خود من كمي از اين كتاب – منظورم امتناع تفکر در فرهنگ ديني است ـ فاصله بگيرم. اما خواننده اين کتاب نيز زمان مي‌خواهد تا بتواند آنچه را كه نويسنده‌ مدعي است، و ادعايش فكر مي‌كنم ادعاي بزرگي باشد و گاهي وقتها، همانطور كه نگرشهاي ديگر او نيز در نوشته‌هاي پيشين نيز به خواننده شوك وارد كرده‌اند، دريابد و بسنجد. به موازات کوشش در فهميدن کتاب و فهميدن بغرنج‌هاي مطرح شده در آن، بايد كساني كه كتاب را مي‌خوانند و يا درباره آن مي‌نويسند، با حوصله به مسائل اصلي كه در آن بررسي شده‌اند بپردازند، بي آنکه بخواهند مخفيانه از کنار بغرنجي که کتاب مطرح کرده بگذرند يا تعمدا آن را نفي کنند، تا من بهتر بتوانم گونه تاثير کتاب را بشناسم و آن شناخت را در نوشتن کتابي بعدي در باره فلسفه در مد نظر داشته باشم. بويژه اينكه سيستم وشبکه کلي اين كتاب طوري است كه نمي‌شود آن را صرفا خواند، و پيش رفت.

اما در مورد بخش سوم ملاحظات فلسفي نمي‌شود طرحي را که من بيست و هشت سال پيش در نظر داشته‌ام امروز از سر گرفت، بويژه که آنچه من از آن پس نوشته‌ام نمي‌تواند در نگرش کنوني من بي‌تاثير بوده باشد. مشكل ديگر اين است كه امروز گفتن اينكه فلسفه چيست بسيار دشوارتر از سه دهه پيش است. از جمله به سبب پيشامدن مسئله نقش زبان در فكر. از جمله که ديگر هيچ فکري در هيچ زمينه‌اي و رشته‌اي نيست که بتواند خود را از پرداختن به مسائل زباني بي‌نياز بداند. من دارم فكر مي‌كنم با وجود آنچه بدان اشاره کردم، چگونه زمينه اين را بچينم كه بگويم فکرفلسفي چيست. در صورتيكه اين كار براي يك نويسنده اروپايي ساده است و لزومي ندارد اينقدر او را گرفتار نمايد.

- در گفت و گويي اشاره كرديد كه جوهر اصلي تفكر شما در﴿امتناع تفكر در فرهنگ ديني﴾ بيان شده است. در صورتيكه پيش از اين كتاب﴿ملاحظات فلسفي﴾ و﴿درخشش‌هاي تيره﴾ از شما منتشر شده است. چه ويژگي خاصي در اين كتاب يعني در ﴿امتناع تفکر در فرهنگ ديني﴾ هست؟

- امتناع تفكردر فرهنگ ديني بر دو كتاب پيشين من از نظر کليت تز، توضيح و استدلال و نيز آوردن گواههاي برجسته شمول دارد. اما نه به اين معنا كه آدم را از خواندن دو كتاب قبلي بي‌نياز مي‌كند. به هيچرو. ليکن به طور اخص فكر مي‌كنم که اگر آدم كتاب ملاحظات فلسفي و درخشش هاي تيره را بخواند، بويژه در كتاب اول تازه رگه‌ها و مفاهيمي پيدا مي‌كند كه آنها را جز به اختصار در امتناع تفكردر فرهنگ ديني نمي‌تواند بيابد. به پديده‌ها و نكاتي که خواننده براي نخستين‌بار در آن كتاب مي‌بيند و مي‌آموزد، در امتناع تفکر در فرهنگ ديني ديگر بازنگشته‌ام، مگر در حد اشاره.

- آيا آن دو كتاب را مي‌توان مدخلي بر اين كتاب سوم دانست؟

- هر دو کتاب مي‌توانند به فهميدن کتاب سوم كمك كنند. در ملاحظات فلسفي من بيشتر به توضيح اين امر پرداخته‌ام كه اساسا دين چه مي‌تواند باشد. و از آن پس اين سابقه ذهني را در واقع ايجاد شده گرفتم و در نوشتن كتاب کنوني بر آن متکي بوده‌ام. در عين حال كتاب درخشش‌هاي تيره نيز كمك مي‌كند به تكميل اين زمينه. شمول داشتن امتناع تفکر در فرهنگ ديني خواننده را بي نياز نمي‌کند از خواندن آن دو کتاب پيشين. خواندن دو كتاب نخست كمك مي‌كند تا خواننده مستقيم‌تر مواجه شود با مسائلي كه به صورتهاي بعدي‌شان در دوره كنوني ما بر مي‌خورد. مي‌توانم بگويم درخشش‌هاي تيره كاربردي است در دوره‌اي از فرهنگ ما براي تز كلي امتناع تفکر در فرهنگ ديني. شايد خواننده بتواند ببيند كه برخي از مباني کتاب کنوني به صورت گرده در آن دو كتاب هم آمده است.
شمول امتناع تفکر در فرهنگ ديني به اين سبب است كه مي‌کوشد تزي را به شكلي همه جانبه توضيح و مستدل کند. اسمش را تئوري نمي‌گذارم چون تئوري واژه گنده‌اي است به نظر من، يا سنگي بزرگتر از آن که من بتوانم با اين کتاب بردارم. هر چند كه ما عادت داريم به راحتي براي هر توضيح يا توجيه موجه يا ناموجهي از آن استفاده كنيم. اما من به خودم اجازه سواستفاده يا استفاده نابجا از مفهموم تئوري را نمي‌دهم. بنابراين اسم اين کار را مي‌گذارم مدلل كردن يك فكر پايه‌اي كه در نتيجه به سبب شالوده‌يي بودنش مي‌تواند نشان بدهد نكاتي را كه در درخشش هاي تيره شايد در هاله‌اي از ابهام آمده‌اند. به همين دليل اين تز درکتاب سوم در پر شمول ترين صورتش با نشان دادن وجوه كاملا مشخص و برجسته در فرهنگ اسلامي ما مستدل و مدلل شده است.

- زماني كه بخش‌هايي از ﴿امتناع تفكر در فرهنگ ديني﴾در ﴿الفبا﴾ منتشر شد و بعد ﴿درخشش‌هاي تيره﴾ و مقالاتي از شما در خارج از كشور انتشار يافت، به نظر مي‌رسد پاسخ خود را نگرفت و افرادي که اهل انديشه بودند چندان به آن نپرداختند. دليل اين امر را در چه مي‌بينيد؟

- كتاب عمدتا با سكوت مستقيم و رسمي به اصطلاح ﴿اهل تفكر﴾ رو به رو شد. در عين حال تاثير زيرزميني‌اش را، عموما بدون ذکر ماخذ همه‌جا مي‌توان ديد. دليل سکوت در چند چيز خلاصه مي‌شود. يكي اينكه تصور مي‌کنم فهميدن اين كتاب که در فرهنگ ما سابقه نداشته، تاب و شکيبايي ذهني مي‌خواهد. يعني آدم بايد گام به گام با بغرنجهايي كه در اين كتاب مطرح و توضيح مي‌شوند پيش برود تا بتواند آنها را بفهمد. ما ايراني‌ها آدمهايي آسانگير و كم‌حوصله‌ هستيم و دلمان مي‌خواهد هر مطلبي را به سرعت برق درک کنيم. وقتي مي‌گويم در فرهنگ ما كه به سبب ديني بودنش انديشيدن جايگاهي نداشته، طبيعي است که فهميدن اينگونه كتاب‌ در چنين بعدي از فرهنگ و تاريخ نمي‌تواند آسان باشد. يک علتش همين است. يعني فهميدن اين کتاب‌ها زمان بيشتر و مطالعه با حوصله و مكرر مي‌خواهد نه اينكه از اول سعي کنيم جايي ﴿يخه﴾ي نويسنده را بگيريم، كاري كه ما ايراني‌ها خيلي انجام مي‌دهيم. بلكه صحبت اين است كه اول حوصله داشته باشيم تا كم كم بغرنجها و توضيح آنها را بفهميم و بعد بپردازيم به اينكه اگر چنين چيزي هست، پس تا حال ما در اين فرهنگ چكاره بوده‌ايم؟ يا اگر نيست سعي کنيم بطلان تز کتاب را مدلل نماييم. اين فرهنگ که پيشينه‌اش به زرتشت مي‌رسد. چنين پيشينه‌اي تاثير بسياري در فرهنگ اسلامي ما داشته است، اما در تمام اين هزار و دويست سال گذشته ما مطلقا در پي اين نبوده‌ايم که انديشيدن بياموزيم، در عوض همه سعي‌مان را کرده‌ايم که فکر نکنيم، بلکه بازگوييم آنچه را پيشينيان ما نينديشيده گفته‌اند. خيلي‌ها هستند كه اصلا نمي‌خواهند اين را باور كنند که ممکن است چنين اتفاقي افتاده باشد، يعني ما در سراسر تاريخمان، بر خلاف ادعايي که داريم نينديشيده باشيم. چون اين فرض بيدرنگ شامل حال خودشان مي‌شود. اين مقاومت حتا اگر به صيانت نفس هم تعبير شود، مانع از اين مي‌گردد كه آثار پيشينيان را با پرسش و ترديد بخوانيم تا ببينيم نکند آنان که پشتوانه ما هستند نينديشيده‌ باشند. شايد به همين دليل به نوشته‌هاي من توجه کافي نشده. نكته ديگر اينكه نوشته‌هاي من چون در خارج از كشور منتشر شده‌اند و در داخل کشور امکان نشر نيافته‌اند طبيعتا بخشي از مخاطبين خود را به دست نمي‌آورند، از دسترس بسياري از ايرانيان دور مي‌مانند و نمي‌توانند همه‌جا گير شوند. تعصبي هم كه ما روي گذشته داريم مهم است. ما فكر مي‌كنيم حافظ اگر شعري گفته، الزاما حرف مهمي زده، آن را انديشيده. در صورتي كه به زعم من، چنانکه در پيشگفتار امتناع تفکر در فرهنگ ديني نشان داده‌ام، نمي‌توانسته انديشيده باشد. از سوي ديگر وقتي با ادعايي که من کوشيده‌ام مستدل سازم، حافظ كه ﴿سرور﴾ فكري ماست نينديشيده باشد، خواننده به درستي به اين نتيجه مي‌رسد، يا بايد برسد، که پس واي به حال ما. اين تصور باعث مي‌شود ما چنين کتاب‌هايي را پس بزنيم. با وجود اين، چنانکه اشاره کردم، بايد بگويم که من تاثير نوشته‌هايم را همه‌جا مي‌بينم.

- اشاره کرديد به حافظ. براي ما سخت است که کسي باورهايمان را زير سئوال ببرد و به نقد کشد. گاه مي‌بينيم كه شما را به نوعي ايران ستيزي متهم مي‌كنند. نسبت به چنين قضاوتي چه نظري داريد؟

- در وهله اول بايد بگويم که کار فلسفه نه ستيز بلکه رويارو انديشيدن است. چون روال فكري من به سختي نقادانه است و اين روال هستي فرهنگي ما را به قول شما، زير پرسش مي‌برد، در نتيجه موجب سوءتفاهم‌هايي هم مي‌شود. به من نه تنها ايران ستيز بلکه دين ستيز و حتا ﴿دين‌ساز﴾ هم گفته‌اند. هر سه در واقع اسناد بستن است و ياوه و مهمل. اشکالي که من در دين مي‌بينم اين است که دين بجاي آنکه جنبه‌اي از فرهنگ باشد و بماند، حاکم آن گردد، کاري که در سراسر تاريخ ما کرده است. جز اين، ستيز يك واکنش ناسنجيده و صرفا احساسي نسبت به مسائل است. قصد من اين بوده كه نشان دهم که در سراسر فرهنگ اسلامي ما غيرممكن بوده كه اصلا کسي ــ به جز دو استثناي بي‌تاثير ـ توانسته باشد، بينديشد. انديشيدن براي من منحصراً از پرسيدن ذهن ناوابسته مي‌تواند برآيد. در مورد ايران هم تاكيد كرده‌ام و مستدل ساخته‌ام كه ما اگر چيزي بوده‌ايم و داشتيم در زمان ايران كهن بوده‌. از سوي ديگر به عللي که در امتناع تفکر در فرهنگ ديني به دست داده‌ام، من مغايرتي مي‌بينم که کسي هم ايراني باشد و هم مسلمان. موکدا بگويم که مسلمان براي من، با اين گذشته فرهنگي، به هيچ‌رو فقط کسي نيست که اسلام دينش باشد، بلکه مسلمان، به سبب سابقه ديرپاي فرهنگي- تاريخي‌ اسلام، براي من هر کسي است که در اين فرهنگ زيسته و پرورده، اعم از يهودي، مسيحي، زرتشتي و بهايي. در اين ارتباط درکتاب امتناع تفكر در فرهنگ ديني به تفصيل به اين امر پرداخته‌ام كه جداً بايد پرسيد: چگونه كسي چون فردوسي، پايه‌گذار زبان فارسي ما، به نوعي كه زبان فارسي بدون او، او كه در تمام عمرش درباره ايران باستان نوشته و انديشيده، اصلا مي‌توانسته مسلمان بوده باشد؟ آنچه بايد تاكيد كنم اهميت ايران كهن است كه اوجش در دوره هخامنشيان نخستين بوده. اهميت ايران در اروپا نيز به واسطه اسلام نيست، به ايران كهن بر مي‌گردد. چنانکه اين را نيز در کتاب نامبرده تحليل کرده‌ام، اهميت ايرانيان كهن در اين بوده و هست که اولين موسس دولت و سياست کشوري و اجتماعي در زمان باستان بوده‌اند. و اين بويژه در زمان پايه گذاري دولت توسط كوروش و داريوش صورت گرفته. يك جنبه خيلي مهم آن دوره درنوعي بردباري و مداراي ديني است كه براي كوروش و داريوش الزاما مشکل خارجي بزرگي نداشته، چون بالقوه و جزو نگرش و ديد زمانه‌شان نسبت به زندگي جوامع بوده است. اما شگفت‌آور اين است که اين دو پادشاه به اهميت اين ديد و نگرش پي مي‌برند و آن را بصورت سياست يک دولت بزرگ متحقق مي‌سازند. براي شناخت اين امر که شکل بالقوه اين نگرش از چه ناشي مي‌گردد، بايد به ملاحظات فلسفي، رجوع کرد، و براي شناختن اين امر که چگونه کوروش و داريوش اين نگرش بالقوه را به فعل در مي‌آورند، به امتناع تفکر در فرهنگ ديني. در دوره اسلامي به‌كل اين ويژگي را از دست مي‌دهيم که هيچ، شيوه‌اي ضد آن پيش مي‌گيريم. اهميت ديگر ايران كهن به ايجاد دولت مركزي در کانون سرزمينهايي بوده در منطقه وسيعي از شرق تا تاجيكستان، از غرب تا انتهاي لوديه (تركيه كنوني) و بخشي از يونان و در جنوب تا شمال عربستان. حتا تصور ايجاد دولتي در چنين فضايي كه شامل اقوام گوناگون مي‌شود بسيار دشوار است. سياست چنين دولتي، به هر سان در زمان کوروش و داريوش، اين بوده که هر کدام از اين اقوام در داخل خودشان استقلال و آزادي خود را داشته باشند. ما از كنار اين امر بي‌نظير بسيار ساده مي‌گذريم در صورتي كه مهمترين كاري است كه ايرانيان در تاريخ جهان توانسته‌اند انجام بدهند.
اما در حاشيه پرسش شما از اينکه بخش سوم ملاحظات فلسفي نوشته خواهد شد، يا بررسي امتنع بودن تفکر در فرهنگ ايراني – اسلامي‌مان را دنبال خواهم کرد، مي‌توانم بگويم که در نظر دارم در آينده به تحليل و توضيح اين موضوع بپردازم که جامعه ارثي ما با سرازير کرده پاره‌هايي از جريانهاي فرهنگي غرب به درون خودش با چه مشکلاتي رو به رو مي‌شود و شده است بي‌آنکه بدان آگاه باشد، و بعنوان آلترناتيو نشان دهم که ما با استفاده درست از فرهنگ غربي چه کار در خور و مناسبي براي فرهنگ خودمان مي‌توانيم بکنيم، گرچه اين کار آخري به مراتب از آن کار اولي دشوار‌تر و از قبلش شهرتي هم نمي‌توان کسب کرد. طبيعتا مشکلاتي که مورد نظر من هستند، نمي‌توانند از آن‌گونه باشند که اذهان عقب افتاده و ضد غربي آژير خطرشان را از وحشت از دست دادن پايگاههاي امني که از نادانيهاي پرورده و فطري شده در فرهنگ دينخوي ما براي خود ساخته‌اند دائما مي‌کشند.

دنبالک:
http://mag.gooya.ws/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/25948

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'فلسفه نه ستیز بلکه رویارو اندیشیدن است، گفت و گو با آرامش دوستدار، بهمن اميني، باران' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008