کتابخانه حقوق بشر



















شنبه 26 دي 1383

بررسي پندارها و تحریف های آقاى دكتر شجاع الدين شفا دربارهء جهانی نبودن رسالت پیامبر اسلام (4)، عبدالرحيم ملازاده

بسم الله الرحمن الرحيم

info@isl.org.uk

مقاله چهارم

بطلان افسانهء جعلى غرانيق از نظر سند ومتن روايت از نظر ائمهء بزرگ اسلام

راجع به اين روايت كه كينه توزان ودشمنان اسلام از قديم آنرا دست مايه وبهانهء خود براى هجوم به اسلام قرار داده اند، والان روشنفكرتارياى دنباله رو آنان كه به هرسياه وسفيدى براى مخالفت با ملاتارياى حاكم كه درواقع هردو گروه دو چهره يك سكه ميباشند، واولى نتيجهء دومى است هم چنانكه الحاد وبيدينى غالبا نتيجهء خرافات مذهبى وبد دينى ميباشد، به اين افسانه ساختگى تشبث جسته وميبينيم كه شفا وقبل از او على دشتى آنرا بزرگ نموده وبدينوسيله براى ايجاد شك وشبهه واسلام ستيزى در بين ايرانيان آنرا ترويج ميدهند، شيخ ناصر الدين آلبانى رحمه الله كه بقول دكتر صهيب حسن معجزهء قرن بيستم در حديث شناسى وعلوم آن بود، تحقيقى دارد كه بعد از بررسى دقيق أسانيد اين روايت ضعف وبطلان آنهارا ثابت كرده ودربارهء ضعف متن روايت ميگويد:

اين بود روايت هاى اين داستان كه همگى همچنانكه ثابت شد وديديد يا مرسل است ويا ضعيف ويا مجهول، كه هيچكدام مخصوصا دراين موضوع مهم قابل احتجاج واستدلال نيستند،و اختلاف وتناقض ومنكر بودن مزيد بر علت ضعف آن شده كه شايستهء مقام نبوت ورسالت نيست،[1] وهمچنان از علماء ومفسران ومحدثان وسيره نويسان مشهورنقل نموده است كه آنها نيزاين قصه را رد نموده اند،؟ واز آنجمله امام فخر رازى صاحب تفسير مشهور-الكبير-193/6 نوشته است:

از محمدبن اسحاق بن خزيمه نقل شده است كه در بارهء اين داستان گفته است كه اين از مجعولات زنديق ها ميباشد،ودر بارهء آن كتابى نوشته است، وامام ابوبكر احمد بن حسين بيهقى گفته است كه "اين داستان از جهت نقل صحيح نيست" واز جمله استدلال كرده است كه صحيح بخارى كه صحيح ترين كتاب حديث ميباشد با ذكر روايت هاى متعدد اين موضوع –سورهء نجم وسجده نمودن مؤمنان ومشركان- را آورده واز داستان غرانيق در آن خبرى نيست واگر صحت ميداشت او آنرا هم ذكر ميكرد، وابوبکر بن العربى در تفسیر احکام القرآن وقاضى عیاض بن موسى بن عیاض در کتاب "الشفا في حقوق المصطفى" وامام محمدبن احمد القرطبى در أحكام القرآن12/80-84 ومحمد بن يوسف كرمانى يكى از شارحان بخارى كه ابن حجر رأى اورا در فتح القدير8/498 آورده است، وامام محمود بن احمد العينى در عمدة القارى 9/47 وامام محمدبن على الشوكانى در تفسير فتح القدير 3/247-248 ووعلامه محمود الآلوسى در تفسير روح المعانى17/160-169 وامام محمد عبده مصرى كه رسالهء خاصى در بطلان اين قصه نوشته است،

الان كه هم نقد علمى از راه حديث شناسى وعلم جرح وتعديل كه ويژهء مسلمين بوده ضعف اين افسانه وواهى بودن آنرا ثابت كرده است بد نيست كه كلمات مفيدى را به نظر خوانندهء محترم برسانيم كه ثابت كند كه اين افسانه علاوه بر ضعف سند از نظر متن ومخالفت آن با عقل وقواعد وضروريات دين نيز پذيرفتنى نيست،

رأى امام ابن العربى در بى أساس بودن افسانهء غرانيق

ابن العربى در تفسير احكام القرآن بعد از ذكر سبب نزول آيهء حج مينويسد كه:

1-خداوند وقتى كه با فرشته براى پيامبر خودش وحى ميفرستد، براى او علمى را-در قلب او- ايجاد ميكند كه مطمئن شود كه او قاصد خدا بسوى او ميباشد، واگر چنين نميشد نه نبوتى روشن ميشد ونه رسالتى فهميده ميشد، ووقتى كه خداوند براى پيامبرش اين علم -ويقين را براى شناخت ومعرفت -او ايجاد ميكند، برايش او از ديگران متميز شده وراه دين مستقيم و راه يقين روشن ميشود، اگر چنين باشد كه فرشته وقتى برايش وحى ميآورد نداند كه فرشته است يا شيطان يا انسان يا چيزى غير از اينها كه برايش سخنى گفته باشد، نميتواند بگويد كه اين وحى وسخن خداوند است،

2-خداوند پيامبرش را از كفر وشرك معصوم ومحفوظ نگه داشته است، وهمهء مسلمين بر اين موضوع اجماع نموده واتفاق نظر دارند، وهركس مدعى شود كه كه حتى براى يك لحظه هم برايش كفر جائز است از اسلام خارج شده است، حتى معصيت درعمل و كردار برايش جايز نيست چه رسد به كفردراعتقاد وپندار،كه ما دركتب اصول مفصلا اين موضوع را شرح داده ايم،

3- خداوند متعال خودش را به پيامبرش شناسانده وبا ادلهء روشن به او بصيرت داده است، وملكوت آسمانها وزمين را به او نشان داده وسنن وروش برادران- پيامبران- پيشينش را به نشان داده است، كسى كه آن شبهات –مثل غرانيق- در خاطرش عبور كند نه پيامبر را شناخته ونه خداوند را،

4-به گفتهء راوى دقت بفرمائيد كه چگونه دشمنى خودرا با اسلام ظاهر نموده ويا با نادانى خود آلت دست دشمنان دين قرار گرفته است كه به زعم او وقتيكه پيامبربا قريش نشسته بود آرزو ميكرد كه برايش وحى نازل نشود! چطور براى كسى كه ذره اى عقل وايمان دارد به خاطرش چنين چيزى عبور ميكند كه پيامبر وصلت وهمنشينى با قوم خودرا از همننشينى ووصلت با خداوند ترجيح دهد، ونخواهد كه انس وهمنشينى خودرا با قوم خودش بسبب نزول وحى كه برايش زندگى جان ودلش وبزرگترين آرزو بود براو قطع نكند!! در صورتى كه همه ميدانند كه پيامراز همه با سخاوت تر بود، ليكن وقتى كه جبرئيل پيش او ميآمد سخاوتش از تندبادها هم پيشى ميگرفت، آيا با چنين صفاتى همنشينى با دشمنانش را بر وحى وجبرئيل ترجيح ميدهد؟

5- واين زعم كه گفتهء شيطان -والغرانيق[2] العلا، وإن شفاعتهن لترتجى، = و طائر بلند پرواز كه شايد اميدى به شفاعت آنها باشد- مورد قبول پيامبر شده وشيطان با فرشته وتوحيد با كفر بر او مشتبه شده باشد براى من وشما كه اندك علمى داده شده باشيم مخفى نميماند، واينكه اين كفرى است كه ورود آن از طرف خدا جايز نيست، واگر كسى آنرا اظهار دارد فورا مورد انكار وتكفير وتحقير وانتقاد واقع ميشود، پس چطور نسبت به پيامبر اكرم كه گفته برايش مشتبه شود وراجع صفات بت هايى كه بقول افسانه ساز(و طائر بلند پرواز كه شايد اميدى به شفاعت آنها باشد) هم بى خبر باشد!! در صورتيكه مهلوم بالضرورة است كه ميدانست اين بت ها جماد وزبان بسته اى هستند كه نه ميشنوند ونه ميبينند، وهيچ ضرر ونفعى هم نميرسانند وهيچ ياراى شفاعت ووساطت ووو ر ا ندارند، چرا كه جبرئيل هميشه پيش با او در ارتباط بود، ومبناى توحيد هم در رد ومخالفت با اين بت پرستى ها بود، ونسخ توحيد با چنين افسانه اى جايز نيست، و چنين موضوعى آيا ممكن است كه براى پيامبر مشتبه شده وآنرا نداند؟

6- اين آيه دليل روشنى است براى گفتهء ما كه معتقد به اصل برائت براى پيامبر اكرم از اين افسانه هايى ميباشيم كه به او نسبت داده شده است ، چون آيهء (وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَلا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ..) (الحج:52)= هيچ پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم مگر اينكه هرگاه آرزو مى‏كرد (و طرحى براى پيشبرد اهداف الهى خود مى‏ريخت)، شيطان القائاتى در آن مى‏كرد، خداوند در اينجا خبر داده است كه سنت وروش او راجع به پيامبران پيشين اين بوده است كه اگر از طرف خداوند چيزى ميگفتند شيطان از طرف خودش چيزى بر آن اضافه ميكرد، همچنانكه راجع به بقيهء گناهان ومعاصى همين كاررا ميكند، پس اين آيه دلالت واضح دارد بر اينكه شيطان بر آن چه پيامبر فرموده اند از پيش خودش چيزهايى را اضافه كرده است، نه اينكه پيامبر آنرا گفته يا خوانده باشد ، ودر قرآن بيان روشنى بر عصمت وحفظ پيامبرازاين نمونه افسانه هاى كفر آميز وجود دارد،

رأي قاضى عياض در مورد افسانهء واهى غرانيق
قاضى عياض ميگويد كه اين روايت دو اشكال أساسى دارد، يكى ضعف سند ودیگرى مشكل متن آن ميباشد، اما در بارهء اشكال اول اين روايت همين كافى است كه هيچيك از كتب صحاح آنرا نياورده وهيچ ثقه وانسان درستى با سند متصل آنرا روايت نكرده است، بلكه راويان آن بعضى از مفسران ومورخانى هستند كه غالبا در صدد روايت عجائب وغرائب ميباشند، وهر مهمل و درست ونادرستى را از روزنامه ها –صحف- جمع نموده و در كتب خود نقل كرده اند، و چه راست گفته است قاضى بكر بن علاء مالكى وقتى كه ميگويد: مردم به بعضى از مفسران وهوى پرستان مبتلا شده اند، وبا وجود ضعف سند واضطراب روايت هاى آن وانقطاع سند واختلاف كلمات ، بازهم ملحدان بدان تشبث جسته اند، يكى مينويسد كه اين واقعه در نماز رخ داده ، وديگرى ميگويد كه در وقت نزول آيه درمجلس قبيلهء خود بوده است، ويكى ميگويد كه بخاطر خشكسالى آنرا گفته بود، وديگرى ميگوید كه باخودش اين حرف را زده است، ويكى ميگويد: شيطان بر زبان او انداخته است، ووقتيكه پيامبر آنرا بر جبرائيل عرضه نمود جبرائيل گفت كه من اينطورى براى شما تلاوت نكرده ام ، ويكى ميگويد كه كه شيطان به آنها خبر داده است كه پيامبر آنرا چنين خوانده است،ولى وقتى پيامبر-ص- خبر رسيده است گفته است كه : والله اينطورى نازل نشده است، وبقيهء اختلافاتى كه در اين روايت وجود دارد،

واز قول كسانى از مفسران وتابعين[3] هم كه نقل شده است كسى با سند متصل از آنها نياورده است، وكسى هم اين روايت را به يكى از صحابه رفع-متصل-ننموده است، واكثر طرقى كه به آنها ميرسد واهى وضعيف است ،

اما از جهت معنى: اجماع امت براين رفته كه پيامبر معصوم ميباشد، ودر اين باره حجت به اتمام رسيده است، كه آنحضرت از امثال اين افسانه ها ورذائل پاك ومبرى ميباشد كه آرزو نمايد كه برايش مدح وثناى آلهه و خدايانى غير از خداوند متعال كه كفر صريح است برايش نازل شود، ويا اينكه شيطان براو قرآن ملتبس ومشتبه نمايد، تا بر آن چيزى اضافه كند كه از آن نيست، تا اينكه جبرائيل به او هشدار دهد،همهء اينها در حق او محال وممتنع است، واينكه پيامبر عمدا يا سهوا چنين چيزى را خود بگويد كه كفر است يا سهوا بگويد، كه از همهء اين لغزشها معصوم ومحفوظ ميباشد، وما با براهين وادلهء متعدد عصمت وحفظ اورا در اينكه عمدا يا سهوا چنين چيزى بر قلب ويا برزبان او جارى شود ثابت كرده ايم، ديگر اينكه از نظر عرف وعادت وتئورى، اين موضوع محال به نظر ميرسد، چون همهء اين سخن متناقض ومتضاد ميباشد،

موضوع ديگر اينكه عادت منافقان وعناد مشركان وضعيف القلب ها و بعضى ازنومسلمانان بى خبر ونادان بر اين بود كه در چنين مواردى در وهلهء نخست متنفر شده، دشمن ميتوانست با كمتر فتنه اى ميتوانست از اين ها سوء استفاده نمايد، ودر مورد اين افسانه جز همين روايت ضعيف هيچكس چيزى نگفته است، واگر چنين چيزى حقيقت ميداشت قريش ويهود بر عليه مسلمانان غوغا بپا ميكردند، همچنانكه درمورد حادثهء اسراء انجام دادند، كه سبب ارتداد بعضى ها شد، واگر اين موضوع راست ميبود چه فتنه اى بالاتر از اين ميشد كه غوغا بپا كرد، در صورتى كه نه از معاندان ونه از مسلمانان چيزى در اين مورد روايت شده است ، كه دلالت بر بطلان اصل اين افسانه دارد كه بعضى از شيطان هاى انس ويا جن آنرا در ميان بعضى از راويان حديث داخل نموده تا بعضى از مسلمانان ساده وضعفاء العقول را فريب دهند،

علت ديگر ضعف اين افسانه اينست كه مدعى هستند كه دو آيهء ]و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره واذا لاتخذوك خليلا (73)و لولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا (74)و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كرده‏ايم گمراه كنند تا غير از آن را برما ببندى و درآن صورت تورا به دوستى خود بگيرند 73 واگر تورا استوارنمى‏داشتيم قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى 74 [

درصوريتكه اين دو آيه بر ضد افسانه اى هستند كه آنرا روايت كرده اند، براى اينكه خداوند متعال متذكر شده است كه نزيك بود-كاد از افعال مقاربه است- كه اورا به فتنه انداخته تا برخداوند افترا ببندد، واگر خداوند اورا ثابت قدم واستوار نگه نميداشت نزديك بود بسوى آنان مايل شود، پس مضمون ومعناى آيه اينست كه خداوند اورا از افترا زدن معصوم داشته واينكه اندكى بسوى آنها تمايل پيدا كند محفوظ داشته است، تا اينكه حتى اندكى هم بسوى آنها تمايل پيدا نكرده است تا چه رسد به تمايل بزرگ وكفرگوئى؟ اما آنها با اين اخبار واهى وسست وبى اساس خود از تمايا پيدا كردن گذشته بلكه افتراء بر خدا زده ومدح وثناى خدايان آنها نموده است، تا اينكه بزعم آنها حضرت پيامبر گفته است كه " بر خدا افترا زدم و چيزى گفتم كه او نگفته است" واين ضد معناى آيه بوده واگر حديث صحيح هم باشد آنرا تضعيف مينمايد-بخاطر مخالفت با قرآن وعدم امكان جمع بين آندو- چطور كه حديث الان صحيح هم نيست؟ اين آيه مثل آيهء ديگرى است كه ميفرمايد:

) وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً) (النساء:113)= و اگر فضل خدا و رحمت او بر تو نبود طايفه‏اى از ايشان آهنگ آن داشتند كه تو را از راه به در كنند و[لى] جز خودشان [كسى] را گمراه نمى‏سازند و هيچ گونه زيانى به تو نمى‏رسانند و خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمى‏دانستى به تو آموخت و تفضل خدا بر تو همواره بزرگ بود 113

واز ابن عباس روايت شده است كه هرجا كه فعل مقاربه –كاد-نزديك در قرآن باشد براى چيزى بكار برده ميشود كه رخ داده نخواهد شد،

بعد ازآن شيخ آلبانى محدث عظيم قرن بيستم بعد از نقل آراء مذكور رأى ابن حجر را آورده ودر رد آن وموافقت با آراء مذكور ادله هاى محكمى آورده است،[4]

راى امام شوكانى وشيخ محمد عبده راجع به افسانهء غرانيق
شوكانى ميگويد كه اين روايت به هيچ وجه صحيح نيست، وبا عدم صحت وبلكه بطلان آن محققان بوسيلهء قرآن آنرا رد كرده اند، وسپس آياتى را در رد آن سرد نموده است، وميگويد كه امام ائمه ابن خزيمه گفته است كه : اين روايت از ساخت ومجعولات زنديق ها ميباشد، ووشيخ محمد عبده مصرى ضمن رساله اى مستقل در اينباره [5] نوشته است

رأى امام آلوسى در ابطال افسانهء غرانيق
شيخ آلوسى مفسر شهير وصاحب تفسير روح المعانى ميگويد: به هر حال ابن حجر هم در تنزيه وتبرئه پيامبر با كسانى است موافق است كه اين داستان را كه مبناى آن بر اين است كه شيطان بر زبان پيامبر سخن گفته است را انكار نموده اند ، واختلاف نظر بين او وآنها لفظى وشكلى است، اما اختلاف حقيقى بين آنها وبين بعضى از متأخران مثل ابراهيم كورانى ميباشد كه اين افسانه را بدون هيچ انكارى درست شمرده وبه زعم او اين براى تاديب او بوده است !،

نظر استاد مصطفى حسينى طباطبائى[6] در مورد افسانهء غرانيق
ايشان در كتاب تحقيقى خود بنام خيانت در گزارش تاريخ، كه در جامعهء ايرانى كه از تقليد رنج ميبرد، كتابى است كم نظير و در رد بيست وسه سال على دشتى نوشته است، ايشان در بارهء آيه )وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً) (الاسراء:74)= واگر ما تورا استوار نداشه بوديم نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى ، مينويسد:

بايد دقت كرد كه در اين آيه "دو قيد " وجود دارد، يكى: فعل"كدْتَ " كه از افعال مقاربه بشمار مى رود وبرنزديك شدن فعل دلالت دارد (نه بروقع آن)، ودوم:"شيئا قليلا= چيزى اندك" . مفهوم آيه با توجه به اين دو قيد چنين است كه: اگر خداوند پيامبرش را استوار نمى داشت در آنصورت پيامبر اندكى به خطر نزديك ميشد، نه آنكه در دامان خطر ميافتاد وبه سازشكارى دست مى زد! ، چنانكه در آيهء نخستين نيز فعل مقاربه را بصورت (كادُوا) به كار برده وهمين مفهوم را ميرساند.

پس آيهء كريمه هر چند از عنايت الهى در بارهء پيامبر حكايت مى كند ولى لغزش ومماشات آنحضرت را با باطل نيز نمى رساند

ثانيا: اگر كسى قرآن كريم را بحق وحى الهى بشمار آورَد در آنصورت بايد بپذيرد كه بحكم همين آيات، خداوند پيامبر خود را از كوچكترين انحراف وسازش با باطل و(حتى از نزديك شدن به آن) حفظ كرده است ،

اما نتايجى كه از آيات مورد بحث مى توان بدست آورد:

نخست آنكه: پيامبراسلام (ص) آنچه را بصورت وحى دريافت مى كرد با كمال صراحت به دوست ودشمن اعلام مى داشت هر چند وحى با تهديد شديد يا با ملامت وى همراه بود! واين امر بر امانت دارىوصدق عظيم پيامبر (ص) دلالت ميكند.

دوم آنكه: اگر اندك تغييرى در ضمير پيامبر (ص) پيدا مى شد اين تغيير بستگى به روحيهء شخصى پيامبر داشت اما تعاليم وحى وآهنگ آن همچنان تغيير ناپذير بود، واين نشان مى دهد كه جريان وحى، مستقل از روحيات رسول اكرم –ص- بوده است.

سوم آنكه: پيامبر از سوى فرستندهء وحى، تحت نظارت ونگاهبانى شديدى قرار داشت وبهيچوجه بخود واگذار نشده بود،

چهارم آنكه: فرستندهء وحى، خودرا يك مقام انسانى معرفى نمى كرد وويژگيهاى بشرى از خود نشان نمى داد بلكه بالعكس، زندگى ومرگ و همچنين عقوبت دو جهان را در اقتدار خويش مى شمرد چنانكه مى خوانيم: )إِذاً لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيراً) (الاسراء:75)يعنى : -اگر به آنان متمايل مى شدى- در آنصورت دو برابردر زندگى ومرگ بتو مى چشانديم " [7]

واستاد طباطبائى بعد از سرد ادلهء متعدد در رد افسانهء مجعول غرانيق مينويسد كه: برخى از علماء اسلام گفته اند: اگر فرض كنيم كه روايت غرانيق صحيح باشد بايد گفت البته آن سخنان شرك آميز از پيامبر اكرم-ص- سرنزده بلكه شيطان (يا انسانى فتنه گر وشيطان صفت) كلمات مزبور را در ميان گفتار پيامبر –ص- القاء كرده است و چون جمعيتى انبوه با همهمه وسروصدا دركعبه فراهم آمده بودند، گروهى از مشركان را گمان رفته كه پيامبر-ص- آن عبارات را در ميان سخن خود آورده است، [8]

وبراى ديدن ادامه اين شيطان بازى هاى قديم باز گرديم به موضوع اصلى خود تا نمونه هايى از اين خدمتگرى هاى مدل قرن بيست ويكم شيطان را در نوشته هاى آقاى دكتر شجاع الدين! ببينيم ايشان ميگويد:

اسلام ( آيينى جهانى يا آيينى عربى) وجهل عجيب شفا در فهم معناى شرك وتوحيد

آقاى شفا با وضع عنوان مذكوركه به اسلام عنوان آيين ميدهد نه دين، يك خيانت علمى ودينى ديگرى را مرتكب شده است، چرا که أیین به اديان بشرى گفته میشود نه به دين الهى كه خود خداوند در بارهء آن ميفرمايد: )إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْأِسْلام ُ = در حقيقت دين نزد خدا همان اسلام است..) (آل عمران:19)

استدلال آبكى وبسيار پنبه اى آقاى شفا درمورد عربيت[9] اسلام را بنگريد كه مينويسد:( تأييد بر عربيت اسلام را در تأكيدات مكرر قرآن بر مبارزه با شرك و تأكيد بروحدانيت خدا ميتوان يافت كه صدها آيه در بيش از پنجاه سوره از قرآن بدان اختصاص يافته اند، در صورتيكه ابلاغ چنين پيامى به مليونها مردم بيرون از جزيرة العرب در آن هنگام اصولا ضرورتى نداشته است تا نيازى به ظهور آيينى تازه باشد، زيرادر زمان نزول قرآن سرزمينهاى پيرامون جزيرة العرب كلا به دو بخش بيزانسى .... وايرانى تقسيم ميشدند، كه يكى مجتمعى مسيحى بود وديگرى مجتمعى زرتشتى. سرزمينهاى بسيار دورترى كه هم كه در آن زمان با شرك اداره ميشد، چون چين ،ژاپن ، هند، سيبرى، ....نه اصولا پيام قرآن را دريافت داشتند،... . ..بدين ترتيب پيام اساسى قرآن در امر مبارزه با شرك ودعوت به قبول وحدانيت خدا به تنها مشركانى كه هنوز در بخش وسيع دنياى شناخته شده آيينهاى توحيدى سامى وجود داشتند، يعنى به بت پرستان عرب مربوط ميشدوهيچكدام از اطرافيان جزيرة العرب را در بر نميگرفت. )[10]

الان شما خوانندهء محترم استدلال يك نويسندهء مشهور ودرجه اول واسلام ثناى عهد پهلوى واسلام ستيزعهد ملاتاريا را دقت بفرمائيد كه براى اثبات عربى بودن قرآن به چه مهملاتى تشبث ميجويد، چون قرآن بر توحيد تاكيد مكرر داشته است پس عربى است! اين هم شد منطق شخصى كه براى ايرانيان كتاب پرخيانتى بنام تولدي ديگر نوشته وخواهان تولدى ديگر ميباشد، وازاين صدها آيه اى هم كه نام بردند از يك آيه دراينجا استدلال ننمودند تا بدانيم درجهء فهم حضرتشان از آيه هم به همين مقدار است يا باز هم اجتهادات ونو آورى هاى تازه ترى دارند!، وآيه هايى كه قبلا در صفحات سابق فقط رديف كرده اند هيچكدام مدعاى اورا نميرساند مگر بزور سريشم،

اين كه مقدمهء همراه با استدلال! حضرتشان بود تا ببينيم چه نتيجه اى را ميگيرد،

باش كه تاصبح دولتش بدمد كين هنوز از نتائج سحر است



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

ودست آويزى به چنين شبهات بى أساس واقعا موجب شرمسارى عقل وخرد ميباشد، ليكن ما نا چار به بحث وبررسى اين معانى كودكانه ميباشيم كه درجهء فهم حضرت مفسررا از مفاهيم بلند قرآني ميرساند، كه: هركس بقدر فهمش فهميد مدعارا

وبدتر ورسواتر از اين كه در مغز متفكر ايشان معناى شرك يعنى بت پرستى است وبس، ولذا ايران وبيزنس كه بت پرست نيستند پس نيازى به پيامبر جديد ندارند و آمدنشان اضافى ومحلى از اعراب ندارد، وخداوند عالم بايد با امثال اين حضرات مشورت میکرد و اجازه ميگرفت كه پيامبر بكجا بفرستد، و چون اطراف جزيرة العرب كه بت پرست نيستند و پيام قرآن به كشورهايى كه با شرك بقول ايشان اداره ميشد نرسيد، پس پيام قرآن مخصوص عرب مشرك است، اين هم شد حساب دوتا چهارتا ولى بشكل معكوس ، واگرچيزى بنام سفسطه اين نباشد پس چيست؟ چون دعوت قرآن به مشركان غيرعرب كه در منطق والاى حضرتشان فقط چين و ژا پن ،هند ، سيبرى، اروپاى ژرمنى افريقاى سياه است نرسيده است پس در نتيجه اين دليل بر عربيت اين دين است همچنانكه سخنش را با اين جمله آغاز نموده بود، يعنى نتيجهء سفسطه گونه از مقدمه پر از مغلطه،

زعم دكتر شفا درعدم نياز جامعهء ثنويت زرتشتى ايران قديم به توحيد اسلامى

واما اين گفتهء آقاى شفا كه مينويسد: (در صورتيكه ابلاغ چنين پيامى-يعنى پيام توحيد- به مليونها مردم بيرون از جزيرة العرب در آن هنگام اصولا ضرورتى نداشته است تا نيازى به ظهور آيينى تازه باشد،) چرا؟ چون بقول او يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان كه موحدند!! وبه بت پرستان هم كه نرسيده است ،

آيا واقعا ابلاغ پيام توحيد وخدا پرستى به زرتشيان آتش پرست كه به چنان انحطاط دينى رسيده بودند كه آتش را مقدس شمرده وآتشكده هارا درابتدا قبلهء خود نموده وسپس خود آتش را پرستيدند، وموبدان –روحانيت- زرتشتى چنان دماراز روزگار جامعهء ايرانى در آورده بود كه هيچكس حق دفن مردگان خودرا هم نداشت ، وبايد طبق فقه عملى وقوانين مدنى زرتشتيان آن روز يعنى كتاب ونديداد[11]مرده نبايد دفن ميشد،وبايد دربيابان رها ميشد تا طعمهء لاشخوران شود، وحد شرعى موبدان زرتشتى براى كسى كه مخالفت نموده حتى ولو اينكه ازمقامات بالاى مملكت باشد بازهم معاف نميشد، بعنوان نمونه وقتيكه در زمان قباد شاه ساسانى يكى از سردارن بزرگ ايران كه سياوش سئوس نام داشت وموجب رسيدن قباد به تاج وتخت شد، ولى ايشان چون اجازه نداده بود كه بر طبق رسم موبدان جسد همسر متوفايش را در بيابان رها كنند تا طعمهء لاشخوران شود محكوم به اعدام شده وقباد كه شاه بود نتوانست از اين اعدام مذهبى –ولايت فقيه زرتشتى!- جلو گيرى نمايد، ويا بيمارى ها ونقض عضو را نشانهء اهريمنى ميدانست

كرتير –خلخالى آن زمان
كرتيرمأموركشتارغيرزرتشتيان درسراسرايران آنروز بودوهركجا كسى را ميگرفتند شكمش را پاره ميكردند وبزوركشتارمردم را زرتشتى ميكردند ودرزمان اشكانيان مردم اصلا رزتشتى نبودند،

دوران ساسانى مخصوصا صد سال اول آنها دوران يكى از بزرگترين جنايت هاى مذهبى تاريخ زرتشتى وجهان است

كرستن سن در كتاب ايران در زمان ساسانيان مينويسد ص336 اين وقائع تعقيب عيسويان از سال 339 تا هنگام فوت شاپور دوم ادامه داشت مخصوصا در ولايات شمال غربى ودر نواحى مجاور روم شرقى –يعنى آذربايجان- زجر وآزار عيسويان به شدت جارى بود

در سال 362 اسقف بزرك را با نه هزار عيسوى پس از شورش به خوزستان تبعيد كردند مورخين تعداد مقتولين عيسوى عهد شاپوررا 12 هزار نفر ذكر كرده اند،

در كتب سريانى اعمال شهداء وآزاروتعقيب عيسويان كه مدت 200 سال بطول انجاميد مسطور است

مخصوصا در ارمنستان كه آنها بت پرست بودند، بزور زرتشتى كنند وبه آنها شغل نميدادند وارمنى ها از آن زمان مسيحى شدندومجرى فرمان شكنجه وزجر يزدگرد موبد موبدان بود

اگر مردم از وضعيت مغ هاى زرتشى ودين آنها راضى ميبودند كه به دومدعى بيامبر تازه بنام مانى ومزدك رجوع نميكردند كه حتى بعضى از شاهان مثل هرمز اول وشابور اول به كيش آنها علاقه پيدا كردند

زن در آيين زرتشتي
احكام علمي ايين زرتشتي كه قرنها با ايرانيان با انها سر و كار داشتند در كتاب ونديداد و دينكرد و غيره از كتب زرتشتيان امده اند، و هر محققي كه بخواهد از احكام مزبور آگاه شود ناگزير بايد به اين منابع رجوع كند

ونديداد را كه بخشي ازاوستا شمرده ميشود دكتر موسي جوان به فارسي برگردانده است

و دينكرد درزمان ساسانيان تاليف شده و بمنزله دائرة المعارف أيين زرتشتي بشمار ميايد ودكتر محمد جواد مشكوركتابي به پارسي درباره آن نوشته است

اينك ما با توجه بمدارك مزبور و استفاده به آثار خاورشناساني كه به پژوهشهاى مفصل در آيين زرتشتي پرداخته اند نگاه كوتاهي به حقوق زن در ايين باستاني ايراني ميافكنيم

فقدان حقوق
كريس تن بارتلمه خاور شناس الماني در كتاب زن در حقوق ساساني ترجمه دكتر ناصرالدين صاحب الزماني مينويسد درامپراتوري ساساني بنابرقوانين متداول ازقديم زن شخصيت حقوقي نداشت،

يعني زن شخص فرض نميشد بلكه شيء پنداشته ميگرديد، وي از لحاظ در تحت سربرستي و قيومت رييس خانواده كه محدوديت كمتريداشت اختيارات اين قيم با رييس خانواده :كتك ختاي (كدخداي) ناميده ميشد قرار داشت ،اين رئيس ممكن بود پدر و يا شوهر و يا در صورت مرگ انها جانشين انها باشد، تمام هدايايي كه احيانا به زن وكودكي داده ميشد و يا انچه كه انها بر اثر كار و غير ان تحصيل ميكردند عينا مانند درامدهاي اكتسابي بردگان همه متعلق به اين رييس خانواده بود (صفحه 40 كتاب)است


ازدوج با زنان محارم وتعدد زوجات
بهرام چوبين خواهرش گردويه را به زنى داشت

مزاوجت با محارم يعنى بين برادر وخواهر سبب روشنى فر ايزدى ميشود وچنين كسى گناهان كبيره اش محو ميشود!!كه يكى ازمشاهير آنها يعنى -أرداى ويراز-هفت خواهر خودرا بزنى گرفته بود ايران در زمان ساسانيان ص 434

شاهنامه هم آورده كه بهمن با دختر خود ازدواج كرده

باتلمه در مورد ازدواج زنان ايراني مينويسد :

ازدواج خواهر و برادر در عصر ساساني بويژه در ميان بزرگان كشور يك امر شايع بوده و يك عمل خداپسندانه بشمار ميرفته ...

يك نوع خاص ديگري ازازدواج درعصر ساساني معمول بوده كه آنرا ازدواج عاريتي يا ازدواج استقراضي ميتوان ناميد يعني اختيار موقت زني به همسري كه در قيد ازدواج شوهر ديگري است در مورد ازدواج استقراضي شوهر اصلي حتي ميتوانست اين عمل را بدون جلب رضايت زن خود انجام دهد (صفحه 56 و 57 كه بعدها همين عادت هاى زشت لباس اسلامى بوشيد وبه بنام صيغه وازدواج موقت در تشيع ظهور كرد كه كاملا ضد اسلام است[12]

تعدد زوجات
پروفسوركريستن سن خاورشناس دانماركي در كتاب ايران در زمان ساسانيان ترجمه رشيد ياسمي مينويسد: اصل تعدد زوجات اساس تشكيل خانواده به شمار ميرفت در عمل عده زناني كه مرد ميتوانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود [13]

كريستن سن تاكيد ميكند :با وجود اسناد معتبري كه در منابع زرتشتي و كتب بيگانگان معاصر عهد ساساني ديده ميشود كوششي كه بعضي پارسيان جديد براي انكار اين عمل يعني وصلت با اقارب ميكنند بي اساس و سبكسر است [14]

خريداري زن
كلماف هوارخاور شناس فرانسوى دركتاب ايران وتمدن ايرانى ترجمه حسن انوشه مينويسد: آثارى از خريد زن در دوره ساساني وجود داشت بنابر اين رسم همسر اينده مبلغي معين پول و يا كالايي معادل ان مبلغ به والدين زن ميداد ليكن بنابر كتاب دينكرد :اگر بعد از ازدواج معلوم ميكرديد كه زن ارزش مبلغ داده شده را ندارد يعني نازا بود اين مبلغ بايست به شوهر ان برگردانده شود [15]

احكام عجيب و خرافي درباره زن، وخوردن ادرار گاو
بنابرآنچه در كتاب ونديداد آمده است زني كه كودك مرده اي را بزايد بايد ادرار گاو را با خاكستربه هم آميخته بخورد، ودرونديداد ميخوانيم : اين زن بايد يك مقدارخاكستر آميخته به شاش گاو به اندازه سه لقمه يا شش لقمه يا نه لقمه ميل كند[16]

درحفره نمودن زن حائض و شستن با ادرارگاو
در فصل شانزدهم از كتاب ونديداد چنين آمده است كه : اگر زني زرتشتي حائض شود بايد در اتاق جداگانه اي دوراز شوهرش به سر برد و شوهر بهنگام غذا أوردن براى او سه قدم از وي فاصله داشته باشد و پس از پاك شدن آن زن از حيض بايد سه سوراخ در زمين حفر كنند و زن را در سوراخ اول و دوم با ادرار گاو و در سوراخ سوم با اب غسل دهند – ويا درونديداد نوشته شده است : اين زن بعد از 9 شب (اگر) باز هم درخون باشد چنين معلوم خواهد شد كه ديوها درجشن وبزرگداشت خودشان آفت خود را به اين زن منتقل كردند [17]

باستانى باليزى: مينويسد[18]

زنى كه دراسلام با يك غسل وحتى تيمم پاك ميشود در زرتشتى گرى دروقت عادت ماهانه در اتاقى جداگانه-بنام دشتان- مثل حيوانات نگه داشته ميشد ودست زدن به او گناه محسوب ميگشت واگر به او دست ميزد بايد هزار مورچه ميكشت تا گناهش پاك شود[19]!! الان بازهم بايد پرسيد كه اسلام به ما چه داده است؟ وآيا نيازى به اين آيين توحيدى داشتيم يا نه؟ حداقل مورچه هارا از دست اجداد ما راحت گذاشته است، الان نبايد فهميد كه اسلام چرا دين سهل وسمح وآسانى ميباشد والا هزار مورچه كشتن چقدر سخت است!! واين كتاب هاى احكام زرتشتيان آنقدر ازاين احكام شرم آور داشت كه خودشان ناچار شدند در دوران اسلامى بدون هيچ اكراهى از استنساخ آن خوددارى كنند

...ادامه دارد
د.مولانا ملازاده

-------------------

[1] نصب المجانيق لنسف قصة الغرانيق علامهء محدث شيخ ناصر الدين آلبانى ص 14 و18
[2] غرانيق يعنى أصنام-بت ها- ودر اصل به پرندهء نر اطلاق ميشود، وچون بت پرستان بر اين وهم بودند كه بت ها آنهارا بخدا نزديك ميكندوبرايشان شفاعت ميكند-درست مثل شيعيان وبقيهء اهل خرافات نسبت به قبور ائمه وبزرگان - به پرنده هاىيى تشبيه شده كه به آسمان رفته وپرواز ميكند مراجعه شود به لسان العرب مادهء غرنق
[3] تابعين به كسانى از نسل دوم مسلمين گفته ميشود كه ياران پيامبر را ديده باشند، همچنانكه صحابه به كسانى اطلاق ميشود كه بعد از ايمان با پيامبر مصاحبت كرده وبر همان ايمان وفات نموده باشند
[4] نصب المجانيق لنسف الغرانيق شيخ آلبانى ص 23 و24
[5] اين رساله بهمراه برخى از رسائل ديگر شيخ تحت عنوان: (دروس من القرآن) در بيروت بچاپ رسيده است . بحث غرانيق از صفحهء 121 كتاب نامبرده شروع ميشود. به نقل از كتاب خيانت در گزارش تاريخ ج2و3 ص 332 مصطفى حسنى طباطبائى چاپ ايران-ديبا-
[6] ايشان از محققان برجسته اى است كه از زمان شاه و مدتها قبل از انقلاب براى مبارزه با خرافات وتعصبات خشك آخوندى قيام كرده تا ساحت پاك دين را از اين آلودگى هاى سياست بازان پاك نمايد واز آن زمان نماز جمعه بپا كرده كه در آن زمان ميتوانست اقلا نماز جمعه در تهران بخواند اما در زمان شيخ بر او فشار آوده شد كه نماز جمعه سيار خودش را هم تعطيل كند كه بحمد الله تا كنون زير فشارها نرفته وقبول نكرده است وكتب متعددى نوشته است كه دو عدد آنرا بنده به عربى هم ترجمه كرده ام كه عبارتند از 1-حقارت سلمان رشدى 2-متفكرين اسلامى در برابر منطق يونان
[7] خيانت در گزارش تاريخ ج2و3 ص 325و326 مصطفى حسنى طباطبائى چاپ ايران-ديبا-
[8] منبع مذكور ص 332
[9] در صورتى كه هر مسلمان عادى ميداند وميفهمد كه اسلام برتر از قوم گرائى وقوم پرستى ويا برترى قومى بر ديگرى است، وصريح قرآن ميفرمايد كه: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ) (الحجرات:13) اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست بى‏ترديد خداوند داناى آگاه است 13
وخود پيامبر اين دين ميفرمايد كه اين دين مخصوص عرب وبراى عرب نيست واين شعاررا يك شعار از دوران جاهليت عرب ميداند وميفرمايد كه: العصبية الجاهلية دعوها فإنها منتنة= تعصب –قومي-دوران جاهليت را ترك نمائيد كه آن تعصبى ژشت وگنديده است،و در حديث مسند امام احمد 10363 http://hadith.al-islam.com/Default.asp آمده است:( ‏أن النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال ‏ ‏ليدعن رجال فخرهم بأقوام إنما هم فحم من فحم جهنم أو ليكونن أهون على الله من ‏ ‏الجعلان ‏ ‏التي تدفع بأنفها النتن وقال إن الله عز وجل قد أذهب عنكم عبية الجاهلية وفخرها بالآباء مؤمن تقي وفاجر شقي الناس بنو ‏ ‏آدم ‏ ‏وآدم ‏ ‏من تراب) وهمين حديث در سنن ابي داود به شمارهء 4452 آمده است كه حضرت رسول اكرم ميفرمايد: http://hadith.al-islam.com/Default.asp
كسانى به رجال گذشتهء -يعنى به اقوام سابق - خود فخر ميكنند، بايد اين كاررا ترك كنند، چرا كه آنها از سوختگان وزغال هاى آتش ميباشند، وقيمت آنها پيش خداوند برتر از سرگين گردان نيست، كه با دماغش كثافت هارا ميگرداند، وفرمود كه خداوند عزوجل ازميان شما تكبر دوران جاهليت وافتخاربه به پدران را از بين برده است، انسان ها يامومن اهل تقوى هستند ويا فاجر بدبخت، وبنى آدم از آدم وآدم از خاك بود،]يعنى حق تكبر نداريد همانطور كه شارح ابوداود ميگويد آيا با چنين منطق أساسى وروشن بازهم قرآن واسلام را آيينى عربى شمردن از بى خردى است يا از مكر }-كه اين موضوع را دوست محترم آقاى دكتر فرهاد بهبهانى در مقالهء خود در مجلهء مهرگان بعنوان( بلاياى ما) منتشر كه جداگانه در جزوه اى چاب ومنتشر شده است ص 1و2-{ وفريب هميشگى كه گاهى به نام كوبندگان دروازهء تمدن بزرگ خود و ملت ايران را فريب ميدهند ، وگاهى بنام مذهب برتر ومذهب آل بيت همين كاررا بصورتى بسيار زشت تر ووقيح تر كه درواقع پوششى از همان نسخهء دوران زرتشتى اولى است كه اين بار بنام اسلام سر در ميآورد، ولى آيا اينها همه بخاطر رسيدن به اهداف سياسى وقدرت وذبح حقائق در مسلخ منافع نيست؟
[10] - پس از هزار چهار صد سال ج1ص 230-231
[11] ونديداد قانون ضد ديو هاشم رضي ج1 ص 439 و ص 326
[12] -راجع به رسوايى اعارهء فروج مي توانيد به كتاب الاستبصار از طوسى چاپ عربى ص141ج3 مراجعه كنيد تا بدانيد چطور اين عادت ساسانى درلباس روحانيت واهل ولايت! ظهور كرده است، طوسى از ابوالحسن طاريء نقل ميكند كه از ابو عبدالله –يعنى امام جعفر صادق- راجع به اعارهء فرج-زن- پرسيد جواب داد كه اشكالى ندارد!! آيا هيچ دينى در دنيا كه به اخلاق ومعنويت توجه دارد به اين رسوايى ها تن در ميدهد چه برسد به حضرت امام صادق كه صادق ومدعيان پيرويش كذاب ميباشند، وراجع به اجارهء زن ميتوانيد به ص 139ج3 طوسى وموافقت فتواى آياتى چون سيستانى وصدر وطباطبائى وبروجردى را نيز كتاب لله ثم للتاريخ از سيد حسين موسوى نقل ميكند ص 49 ، آيا اينها همان عادت هاى رسواى قديمى نيست كه در لباس روحانيت تشيع سر كشيده است؟ وهر عاقل منصفى ميداند كه هم اسلام وهم اهل بيت عليهم السلام از اين افتراها وفضيحت ها پاك ومبرى ميباشند خميني كتاب تحريرالوسيله2/241مسأله رقم12( لا بأس بالتمتع بالرضيعة ضَماً وتفخيذا– وتقبيلا أي يضع ذَكَرَهُ بين فخذيها،=كه راجع به متعه دختر شيرخوار با او حرف ميزند!!

[13] صفحه 146 كتاب
[14] صفحه 148 كتاب
[15] صفحه 160 كتاب
[16] ونديداد ترجمه دكتر موسي جوان صفحه 128
[17] صفحه 240 كتاب ونديداد
[18] (گذار زن از گدار زندگى) يغما 1357 چاب شده
[19] - ص 545

دنبالک:
http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/16958

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'بررسي پندارها و تحریف های آقاى دكتر شجاع الدين شفا دربارهء جهانی نبودن رسالت پیامبر اسلام (4)، عبدالرحيم ملازاده' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008