گنجي در مانيفست خود مي نويسد: "آيا وظيفه روشنفکر، دگرانديش و فعال سياسي تبعيت از عوام الناس است؟ آيا اين رويکرد آنان را عوام زده (قبول مشهودات، مقبولات، مسلمات، مظنونات، موهومات و مخيلات مردم) نمي کند؟..." پاسخ ِ اکبر به اين سوال البته منفي است: " بايد رفتار مردم را، مثل نظام سياسي، به نقد کشيد. همه مشکلات ناشي از نظام سياسي نيست. بايد به نقد و داوري مردم (روشنفکر هم يکي از آحاد مردم است) پرداخت. نبايد به دنبال خوشايند و بدآيند مردم بود. بايد به خاطر مصالح مردم به دفاع از آزادي و دموکراسي و عدالت پرداخت. بدين معنا بايد آرمانگرا بود، نه عوام گرا... اگر سخن حقي وجود دارد، بايد آن را با مردم در ميان نهاد...حتي اگر تمام مردم يک کشور مدافع نظام خودکامه باشند، يا بودن و نبودن آن برايشان بي تفاوت باشد، دموکرات آزاديخواه حق (و بلکه وظيفه دارد) يک تنه در مقابل آن نظام بايستد..."
اين حرف ها از خارج صادر نشده تا نويسنده ي آن را ناآشنا با اوضاع کشور بدانيم؛ اينها در داخل زندان نوشته شده و نويسنده براي بيان آن ها خود را با بدترين انواع شکنجه و مرگ رو در رو کرده است. گنجي در مانيفست خود صراحت ِ فکر و گفتار را به بالاترين حد خود رسانده است. چيزي که غريب است اين است که تا به امروز کساني که در خارج و دور از خطر زندگي مي کرده اند چنين صريح و شفاف سخن مي رانده اند و کساني که در داخل کشور بوده اند و واقعيت هاي اجتماعي و سياسي را مستقيما لمس مي کرده اند صراحت کمتري داشته اند و انطباق فکر و نظرشان را با اعتقادات حکومت و مردم و پوشاندن آنها در لفافه هاي رنگارنگ لازم مي دانسته اند.
اين امر مختص امروز نيست و سابقه اش به صد- صدوپنجاه سال پيش باز مي گردد. يکي مانند ميرزا يوسف خان مستشار الدوله، صدو بيست سال پيش، در زمان ناصرالدين شاه در تعريف از رساله اش که «يک کلمه» نام داشته، مي نويسد: "[اين رساله] انشاءالله تا دو ماه تمام مي شود. خوب نسخه است. يعني به جميع اسباب ترقي و سيويليزاسيون، از قرآن مجيد و احاديث صحيح، آيات و براهين پيدا کرده ام که ديگر نگويند فلان چيز مخالف آئين اسلام است يا آئين اسلام مانع ترقي و سيويليزاسيون است"، و يکي هم مانند مخاطب او، ميرزا فتحعلي آخوند زاده بر اين اعتقاد است که بايد دست از روش عرفاي پيشين – که جبوني و کم جرئتي است – برداشت و مانند حکماي يوروپا، آن چه را که مي فهميم "به عامه ي مردم نيز بر طبق ادراک خود[مان] در کمال صراحت بدون جبن و هراس و بدون پرده کشي و سرپوشي" بفهمانيم. پرده کشي و سرپوشي که مستشارالدوله به آن دچار مي شود نه فقط به خاطر ترس از حکومت و تکفير روحانيت که به خاطر در نظر گرفتن حد پذيرش فکري عوام نيز هست. اين همان کاري است که ميرزا ملکم خان هم مي کند و حتي دست به تلخيص مکتوبات آخوندزاده مي زند و مفاد آن را به قول خود "تقليل" مي دهد چرا که معتقد است "ملاحظه ي فناتيک اهل مملکت لازم است".
از نظر اکبر، تقليل و تلخيص و پرده کشي و سرپوشي معني ندارد. او هم مانند آخوند زاده معتقد است که بايد حرف را به هر قيمتي زد و "اگر سخن حقي وجود دارد، بايد آن را با مردم در ميان نهاد" حتي اگر فرض بگيريم که "مردم از سياست بريده اند و ديگر اهميتي به نزاع هاي سياسي ميان زمامداران با مخالفان داخلي و خارجي شان نمي دهند. مي خواهند زندگي کنند، خوش بگذرانند، راحت باشند." حتي اگر چنين باشد از نظر اکبر، روشنفکر و دگرانديش و فعال سياسي نبايد از عوام الناس تبعيت کند.
همين آقاي مستشارالدوله که رساله اش را سي – چهل سال پيش از مشروطيت نوشته، حتي از اسم کتابش وحشت دارد. منظور او از «يک کلمه»، قانون است و به قول نويسنده ي کتاب گرانسنگ "مشروطه ي ايراني" (که ما از نقل قول هاي آن در اين مقاله استفاده کرده ايم) مستشارالدوله "مي خواسته است بگويد تنها راه نجات ايران در يک کلمه يعني قانون خلاصه مي شود" اما احتمالا چون به کار بردن همين کلمه ي ناقابل در زمان ناصرالدين شاه جرم محسوب مي شده و قانون، قانون شرع و متن کتاب مبين و اراده ي پادشاه بوده است، عنوان ِ «يک کلمه» را بر مي گزيند و حتي تصميم مي گيرد به جاي آن - لابد براي به دست آوردن دل امت اسلام و مقام عظماي سلطنت - بر رساله اش نام «روح الاسلام» بگذارد! آري؛ در چنين مملکتي که به کار بردن کلمه ي قانون جرم بوده، عجيب نيست که نويسنده ي روشنفکرش بخواهد نام کتاب را عامه پسند کند و يا "کنستي توسيون" فرانسه را با قوانين شرع انور منطبق نمايد.
تاريخ روشنفکري ايران، پر است از ملاحظه و ملاحظه و ملاحظه. آن قدر که همين ملاحظه تبديل به سد و حجابي در برابر پيشرفت و ترقي مي شود. گنجي، بت شکنانه با قلم خود به جان اين سد و حجاب افتاده و آتشي را که برايش تدارک ديده اند به جان مي پذيرد.
اما همين نمونه ي آخوندزاده و مستشارالدوله، نمونه ي تاريخي خوبي است براي ديدن اين که روش کدام يک در پيشبرد امر آزادي و نيکبختي اجتماعي موثرتر است.
آخوندزاده که براي انتشار "مکتوبات" خود رنج بسيار کشيد و عاقبت هم موفق به انتشار آن به زبان فارسي نشد، در نامه اي به ملکم اظهار اميدواري کرد که شايد آيندگان اين فکر را از قوه به فعل در آورند - که البته آن هم محقق نشد-. به قول استاد دکتر آجوداني، مشروطه هم آمد و سلطنت هم رفت ولي کتاب آخوندزاده منتشر نشد که نشد.
امروز هم حکومتي بر ما حاکم است که از بسياري جهات بايد گفت صد رحمت به حکومت ناصرالدين شاه! تنها موضوع حکومت هم نيست. رفتار مردم را هم مي توانيم بر سر چاه هاي جمکران مشاهده کنيم؛ مي توانيم موقع انجام مراسم عقد و ازدواج پسر بچه ي 9 ساله با دختربچه ي 13 ساله هم مشاهده کنيم. گمان نمي کنم فردي از مدعوين تالشي، به اين ازدواج اعتراض کرده باشد و لابد رقص و پايکوبي هم برقرار بوده است.
|
advertisement@gooya.com |
|
راه و روش و صراحت امثال آخوندزاده نتيجه اي نداده چرا که به قول خود او: "اتخاذ تجربه ي ديگران حاصلي نخواهد بخشيد وقتي که انسان به اسواد خيال و طرح اندازي عقول ارباب تجربه پي نبرده باشد... بايد مردم به قبول خيالات يوروپائيان استعداد به هم رسانند. بايد خيالات يوروپائيان در عقول مردم ايران به تجارت و مصنوعات يوروپائيان سبقت و تقدم داشته باشد. خواهيد گفت که ميرزا فتحعلي، خيال تو نيز امکان پذير نيست. بلي، علي الحساب اين هم «راست است»، باري، حق در خيال من است و وقتي خواهد رسيد که مافي الضمير ما از خيال من بروز خواهد کرد".
روش گنجي هم چيزي شبيه به روش آخوندزاده است. آيا خيال او امکان پذير است؟ نگاهي به صف نامه نگاران چاه جمکران و ميهماني جشن ازدواج کودکان خردسال چيز ديگري به ما نشان مي دهد که البته اميدواريم «راست نباشد»...
ادامه دارد...