
|
advertisement@gooya.com |
|
hooasadi@yahoo.fr
سال های دراز است که ديگر با "انديشه" و "راه" مريم نيستم. اما نامش هميشه قلبم را می لرزاند. ارزش نه از آن دست که استاد ماکان با ديدن چشم هايش دچارش شد و تا آستان جنون رفت؛ و نه ازآن گونه که"کيا" ی پيرمرد را هر روز ملاقات به نوجوانی بيقرار مبدل می کرد.
لرزش دلم، از سرنوشت تلخی است که گلهای انقلاب مشروطيت را يکايک پژمرد: در سحرگاهان اعدام، در سلولهای مرگ شاه و شيخ و در روزهای بی پايان غربت.
انقلاب مشروطيت، انقلاب آزادی بود. حتی از جسد آن شعر امروز برخاست که نيما اين "خاطر پر درد کوهستانی" صلايش داد و داستانش از هدايت ير برکشيد که از " دونان شهرستان" نبود ، نسب به اشرافيت می برد و سرنوشت ايران نو را در " بوف کور" باز نوشت.
در سياست هم، تمامی جهان نو از انقلاب مشروطيت برآمد: مارکسيسمی که بيشتر به خشونت استالينيستی راه می برد تا آزاد انديشی مارکس و روزا لوکزامبورگ، و ليبراليسمی که قربانی استبداد دير سال روح ايرانی شد.
انقلاب مشروطيت، سرزمين شگفت و سراسر تناقض مرا، چنان شخمی زد که نوه نظريه پرداز متعصب مشروعه طلبان – شيخ فضل اله نوری که دست در دست شاه مستبد داشت - به رهبری حزب کمونيست طرفدار شوروی رسيد و در کنارش زنی – نه عشقی - از تبار همان شاه را يافت؛ و هر دو که از غربت شتابان آمدند تا انقلاب را ياور باشند، در زندان انقلابی که پيروان شيخ که از چنگ بازماندگان انقلاب مشروطيت به هزار حيله ربوده بودند، شکنجه شدند و سرانجام مردند.
****
و راه من در ميانه زندگی جايی به اين دو رسيد. " رفيق مريم" را بسيار ديدم، در آزادی و در زندان. و هرگز پيش نيامد که بيش از سلامی از احترام و پاسخی آميخته به روح اشرافيت کلام ديگری بگوئيم.
من در او" صاحب چشم هايش" را می جستم و او در نقش عضو هيئت سياسی بود.
در زندان، شلاق ها خوردم و روزها و شب ها از سقف آويزانم کردند تا "اعتراف" کنم من و "مريم فيروز" اعضای شبکه فراماسونری لژ انگلستان هستيم و در حزب توده نفوذ کرده ايم.
"رفيق کيا" را پيش از انقلاب در يک خانه تيمی در برلين شرقی ديدم ، بعد از انقلاب او را بارها به ديدن آقای خامنه ای بردم و ماه های آخر زندان را هم در يک اتاق بوديم. حدود سه ماه هر هفته ما را با هم به ملاقات می خواندند. با هم می رفتيم و من باز از دور مريم را می ديدم که آغوش می گشود و به سوی "کيا" می دويد.
شرح مفصل اين عشق پيرانه سر را در کتاب خاطراتم نوشته ام که در آستانه انتشار است. امروز که مريم پر کشيده است تا برای هميشه کنار" کيا" بيارامد و نسل اول بر آمده از انقلاب مشروطيت را به پايان خود نزديک تر کند، دست نويسم کتابم را ورق می زنم و اين صفحات را می يابم.
****
دی ماه ۱۳۷۶ بود. کيانوری صبح بسيار زود از خواب برمی خاست. به حياط می رفتيم و ورزش می کرديم. کوچک و سخت لاغر شده بود. پايش از قديم می لنگيد و دست چپش را بعد از شکنجه های دوران بازجويی نمی توانست زياد بالا بياورد. به تنه خشک درخت بی بری می مانست که از چپ سنتی ايران باقيمانده و توفان سرنوشت همه شکوفه ها و ميوه هايش را به يغما برده است. به زحمت می نشست و برمی خاست. و در هر بار از نشستن و برخاستن ها نامی را به زبان می آورد. هميشه اول:
- مريم ... مريم...
بعد:
-رحمان
-آذرنگ
-شلتوکی
-پاک نژاد
-نيک آئين...
-مهرداد...
نام ها هر روز تغيير می کرد، غير از مريم و رحمان که هميشه سياهه بی پايان با آن ها آغاز می شد. گاه می ديدم که در ميانه ورزش هق هق می گريد. يک بار به من گفت:
-در تاريخ ۴۰ ساله حزب مانند رحمان نداشتيم...
در اين لحظات سراپا عاطفه بود . درست مثل وقتی که برای ملاقات هفتگی حاضر می شديم. او چون نوجوانی پر شور، از صبح زود، بعد از ورزش و صبحانه، يکی از همان دو دست لباس هميشگی را مرتب می کرد و با دست چروک هايش را می گرفت. ريشش را به دقت می تراشيد. ادکلن دل انگيزی می زد و هنوز ۹ صبح نشده، می ديدمش دست به کمر و خميده خميده راهرو را می رود و می آيد. بعد می رفت و عکس های کودکانی را که از روزنامه ها بريده بود، مرتب می کرد. عاشق بچه های فسقلی بود که لپ داشتند. عکس آنها را می بريد و آلبوم می کرد و برای مريم می برد. انگار تک تک فرزندانش بودند. هميشه هديه ای برای مريم کنار می گذاشت. گلی که از باغچه چيده بود يا تکه ای از پنيری که "افسانه" برايش آورده بود. بسته کادويی مريم که آماده می شد ديگر ساعت به ده نزديک شده بود و پيرمرد بی قرار می شد. مرتب به من می گفت:
-برو بپرس که نوبت ما نشد؟
من از پله ها بالا می رفتم. می پرسيدم و با جواب "نه" برمی گشتم. آن قدر "نه" می شنيديم که سرانجام صدايمان می کردند. مثل پسرک عاشقی به راه می افتاد و لنگان پله های قديمی را بالا می رفت. ديداری از پشت تلفن با "افسانه" دخترشان داشت و بعد هر بار می توانست ۵ دقيقه "مريم" را حضوری ببيند. و اغلب "مريم" را در راه می ديدم. با گيسوان بلند سفيد که از زير چادر سياه اجباری زندان بيرون می ريخت و در باد موج می خورد. با همان قامت بلند، استوار می آمد و در آغوش "کيا" گم می شد. وقتی برمی گشتيم، هر دو شيرينی ديدار و تلخی جدايی را در نقل گفته ها و خاطرات زمزمه می کرديم.
روزی کيانوری اين خاطره را گفت:
-در جوانی با هم به ديدار موزه معروف سن پترزبورگ رفته بوديم. جايی در پاگرد پله ای، تصوير نقاشی بزرگی از مظفرالدين شاه بود. تصوير را خود او به تزار روسيه هديه داده بود. راهنما شروع کرد به توضيح دادن که مريم گفت:
-لازم به توضيح نيست.... شاهی که در تصوير می بينيد، پدر بزرگ من است...
و روز ديگری از "افسانه" نقل کرد:
-وقت گرفتن ملاقات "حاج کربلايی" مسئول منفور ملاقات از او پرسيده بود:
-حالا اين زندانی کی هست که می خواهی برايش پنير و دارو ببری؟
"افسانه" جواب داده بود:
-او نوۀ شيخ فضل الله نوری است. تو کی هستی؟
****
نوه شاه قاجار به ديدار نوه شيخ رفته است در جهانی که شاه و شيخ و چپ و راست همه ميهمان خاکند.
"چشم هايش" در خاطرم ورق می خورد. مريم است که به کمال الملک می گويد:
- اين چشم ها مال من نيست.
پاريس ۲۳ اسفند ۱۳۸۶