
|
advertisement@gooya.com |
|
تاريخچه و شاخصه های تمدن غرب و تباين آن با اسلام
مدرنيته موجود در مجموعه جغرافيای غرب را می توان واکنشی به عصر اسکولاستيک و حاکميت بلامنازع کليسائی در قرون وسطی دانست که حاکم مطلق بر مقدرات مومنان بود. مدرنيته ای که آن را با شاخصه های متفاوتی از قبيل: تفرد و اصالت انسان، عقلگرائی، پوزيتيويسم، اصالت لذت و سکولاريزم شناسائی کرده اند.
«از ميان شاخصه های متفاوت و متنوع مدرنيته، تفوق و برتری سه عامل را با وضوح بهتری می توان نشانه گذاری کرد که ديگر عوامل را تحت الشعاع خود قرار داده.
اين سه عامل عبارتند از:
ـ اصالت انسان (Humanism)
ـ گيتی گرائی (Secularism)
ـ سکس سالاری (Sexualism)
باور به اصالت انسان در جهان مدرن را بايد پاسخی به مناسبات خدايگان ـ بنده ای تلقی کرد که از دل آموزه های دينی کليسای قرون وسطی برمی خاست. در عصر اسکولاستيک مواجه با وجود خدائی قاهر و انسانی مقهور بوديم که بر کليه مقدرات بنده ناظر و حاکم بود. در چنان نظامی انسان مقهور خداوند بود و کليه مقدرات اش از قبل تبيين و تدوين شده بود. بر همين اساس امروز می توان اومانيسم موجود در مدرنيته غربی را پاسخ و واکنشی به خدای قاهر اصحاب مدرسه فرض کرد.
مدرنيته خالق انسانی شد که با نفی چنان خدائی قاهر و چنين مقهوريتی بر روی پاهای خود می ايستاد. انسانی که اکنون برخوردار از اعتماد به نفس بود.
همچنان که سکولاريزم را نيز می توان واکنش به آخرت گرايی مزمن دوران قرون وسطی تلقی کرد. آخرت گرائی که با نگاهی پرمذمت به دنيا از اساس دنيا را دار معصيت و گناه معرفی می کرد و انسان موجود در چنان دنيائی را نيز گناه کار ذاتی می دانست. گناهکاری که يگانه رسالت اش رنج کشيدن در حيات دنيوی بمنظور کسب امکان تنـّزه و رستگاری نزد خداوند بود.
طبعاً از دل چنان تفکر افراط گرايانه ای می توان و بايد سکولاريزم را به عنوان يک واکنش به چنان آخرت گرائی غليظی تعريف و تلقی کرد. سکولاريزمی که نه تنها دنيا را مذموم نمی بيند بلکه از سر شوق مايل به بهره برداری و برخورداری هر چه بيشتر از اين دنياست.
سکشوآليزم در جهان مدرن را نيز بر همين قياس می توان کاويد.
اينکه در قرون وسطی شاهد کليسائی هستيم که مدعی پيامبری است که نه مادرش آميزش جنسی با هيچ مردی داشته و نه پيامبرش تن به ازدواج با هيچ زنی داده، طبعاً تبعات و فهم چنين سلوکی نزد اصحاب کليسا، مذموميت سکس و آميزش جنسی بود.
تبعاتی که منجر به بروز پديده ای در انديشه دين ورزانه مسيحيت کاتوليک شد تحت عنوان: «کشيش» و «راهبه» که هر دو اصلی ترين عبادت نزد خداوند را پرهيز از ازدواج می دانستند.
بر اين مبنا اينک در جهان مدرن سکس اگر چه حرف اصلی نيست اما يکی از حرف های اصلی است! اين را می توان و بايد به حساب واکنش غريضی و اجتناب ناپذير نگاه مذمومانه کليسای قرون وسطی به سکس تلقی کرد.
بی مناسبت هم نيست که از دل چنين قرائتی از موجوديت زن اکنون در ايالات متحده رقم مراکز بدن سازی بانوان به کتابخانه های اين کشور نسبت پنج به يک پيدا کرده و ايشان قبل از آنکه دغدغه پرورش فکر خود را داشته باشند تحت ضدفرهنگ مسلط برهنگی و بدن نمائی حريصانه دلنگران پرورش اندام خودند آن هم نه به نيت سلامتی بدن بلکه در مقام نوازش چشم هوس بازانه آقايان!
سه شاخصه (اومانيزم، سکولاريزم، سکشواليزم) در حالی از دل مناسبات افراطی کليسای قرون وسطی، تماميت جهان غرب را تحت الشعاع خود قرار داده که درانديشه اسلامی برخلاف قائلين به ابتر بودن ذاتی کليه اديان در اداره امور انسان و جامعه، شاهد تضادی آشکار بين انديشه اسلام با منطق و آموزه های کليسای کاتوليک هستيم.
هر اندازه در تفکر قرون وسطی، جهان شاهد انسان مقهور و خدائی قاهر بود در اسلام نه تنها رد پائی از چنان خدائی ديده نمی شود بلکه مومنين در اين دين به استقبال خدای واحدی می روند که اولاً:همه انسان ها را به صفت آنکه برخوردار از خاستگاهی واحدند، برابر فرض کرده و ثانياً: همان انسان را جانشين خود و خليفةالله در زمين معرفی می کند.
همچنانکه در اين دين برخلاف کليسای کاتوليک اساساً با سکولاريزم مشکلی نداشته و بلکه با صراحت دنيا را مزرعه آخرت مومنين معرفی می کند تا جائی که پيامبرش خود در مقام يک انسان فعاليت اقتصادی و تجاری دارد.
در سکس و مناسبات سکشوال نيز تصادفاً مسلمين برخلاف فهم کليسای کاتوليک از تجرد پيامبرشان شاهد پيامبری بودند که نه تنها ازداوج را استقبال می کرد بلکه تعدد زوجات نيز داشت.
طبعاً چنين تفاوت هائی بين «اسلام» و «مدرنيته منتج از مسيحيت کاتوليک» توان آن را به هر کدام می دهد تا از بطن مبانی معرفت شناسانه خود انسانی منحصربفرد و متفاوت خلق و تعريف کنند.
تفاوتی که ظاهراً از حيث غايتمندی در اولی (اسلام) رو به سوی کمال انسان دارد و در دومی (مدرنيته) رو به سوی رفاه انسان. اولی در جستجوی «بهزيستی» بشر است و دومی دغدغه «خوش زيستی» آن را دارد. اولی انسان را مُکلف فرض می کند و دومی او را مُحق می داند.
اينکه در اسلام، انسان موجودی مکلف فرض می شود را می توان منبعث از اصل معاد بعنوان يکی از مبانی دين تلقی کرد. مومن به مجرد اينکه اسلام را به عنوان يک پکيج اعتقادی و رفتاری می پذيريد، قهراً و بلافاصله آخرت گرائی نقش عمده ای را در تبيين رفتارهای وی عهده دار می شود. بواقع پذيرش معاد بعنوان فرجام زيست مومنانه بمعنای پذيرش آن است که انسان «مخلوق» خداوند است. مخلوقی که توسط خداوند به دنيا آمده و توسط همان خداوند نيز مکلف به ادای تکاليفی شده تا در صورت ادای آن تکاليف يا قضای آن تکاليف چنانچه شايسته حق و يا مستوجب جزائی باشند در آخرت پاداش و جزا گيرند. يعنی بمجرد آنکه در پارادايم دينی بپذيريم انسان موجودی است مخلوق، بلافاصله آن مخلوق را اسير اقتضائات و حوائج اش در نظام هستی کرده ايم که برای گزينش نوع رفتار و زيست مومنانه اش محتاج لُگاريتم تکاليف و بايد ها و نبايد های خالق اش می شود.
همچنانکه فرضاً وقتی کمپانی جنرال موتورز در خط توليد خود اقدام به خلق يک شورولت می کند. اين بدآن معناست که:
درست است که خالق آن اتومبيل آن را برخوردار از مجموعه ای از توانائی ها و ظرفيت ها کرده، از جمله آنکه به آن خودرو توانائی آن را داده تا با سرعت ۲۰۰ کيلومتر در بزرگراه حرکت کند، اما همان خالق، مخلوق خود را مکلف کرده برای سلامت خود و ديگران بالاتر از سرعت۸۰ کيلومتر نرود و چنانچه از اين تکليف تخطی کند، جريمه خواهد شد و بايد تاوان پس دهد.
علی الظاهر در مبانی اعتقادی اسلام نيز، ذيل بحث آخرت گرائی بواسطه آنکه انسان مخلوق فرض می شود طبعاً نمی تواند از پتانسيل های خود بصورت دلبخواهانه استفاده کند. يا در واقع می تواند از توانائی های خدادادی خود استفاده سرخود و دلبخواهانه کند، اما تخطی يا پيروی از الگوهای رفتاری و تکاليف ديکته شده اش است که وی را مستوجب پاداش و جزا و حقوق اش در سامانه ای بنام آخرت می کند.
ذيل بحث آخرت گرائی است که اکنون می توان با وضوح بيشتری اين سوال را طرح کرد که:
با تاکيد اسلام بر امر مسلم بودن اجتناب زن از جلوه گری نزد نامحرم اکنون انتخاب پوشش حق شخصی زنان است يا تکليف اجتماعی ايشان؟»
http://news.gooya.eu/columnists/archives/۰۴۵۰۸۱.php
آيا زنان با مردان مساوی اند؟
ريشه های شکل گيری آزادی اجتماعی زنان در تمدن غربی بازگشت به انقلاب صنعتی اروپا و نياز مُبرم اقتصاد صنعتی شده غرب به کارگر داشت. تا پيش از اين اروپا توان آن را داشت تا نظام فئودالی خود را به پشتوانه انحصاری نيروی يدی مردانش مديريت کند اما نفس انقلاب صنعتی و نياز بر توليد هر اندازه بيشتر در کارخانجات مُنجر به آن شد تا سرمايه داری صنعتی برای تامين کارگر بيشتر با آزاد کردن «دست های زنان» بنفع ماشين آلات صنعتی خود با توجيه ظاهرالصلاح آزادی زن و حضور ايشان در جامعه نياز خود به کارگر در کارخانه ها را مرتفع کند.
طنز قضيه آن بود که زن شرقی در الگوبرداری از همين حد مسئوليت پذيری اجتماعی زنان در غرب وارث کاريکاتوری از آن شد و اين بار بجای «دستان زنان» اين پاهای ايشان بود که بنفع زياده خواهی و هوس بازی آقايان با شعار عوامفريبانه آزادی زنان و کشف حجاب مصادره شد.
گذشته از آنکه در همين حد نيز محصول زراعت کشف حجاب، در کام کمپانی های تجاری غرب می ريخت که با شعار ظاهرالصلاح آزادی زن، بانوانی را که تا پيش از اين مستوره در پوششی بنام چادر بودند، اکنون با تن نمائی از طريق شعار فريبنده آزادی و پيشرفت و تجدد و مدرنيته دچار خودفريبی می کردند.
اين بدين معنا بود که زن شرقی به عنوان مدرنيته و تجدد از شر ۳ متر و نيم پارچه چادری که شايد تنها سالی يک بار آن را ابتياع می کرد خلاص شده و در ازای آن اينک با عنايت به پروپاگاندای مدرنيته از زن مدرن بعنوان زن طناز و جلوه گر، هر چند ديگر نيازی به ۳ متر پارچه چادری نداشت اما در مقابل بايد برای احراز استاندارد تعريف شده غرب از «زن آزاد و متجدد و مدرن» سياهه بلندی از رُژ لب و ماتيک و بيگودی و کرم پودر و دامن دکلته و پيراهن شب و مايو و آرايشگاه و کيف و کفش و کلاه گيس و جراحی زيبائی و ده ها و صدها قلم کالاهای مصرفی را جهت حضور جلوه گرانه در سطح جامعه را ابتياع کند. ابتياعی که عرضه کننده آن کريستين ديور، شانن و ويکتوريا سيکرت و کسر وسيعی از کمپانی های غربی است.
بی مناسبت هم نيست که سهم زن ايرانی از دل چنان تجدد و فرهيختگی وعده داده شده ای در تماميت جميله و شهناز تهرانی و ... خلاصه می شد.
تفصيل اين مطلب پيشتر در مقاله بحران عدم اعتماد بنفس آمده:
http://www.sokhan.info/Farsi/BohranE.htm
طبعاً در چنين حالتی وقتی برخی از زنان، خود اصرار دارند ارزش وجودی خود را در حد حظ بصر و بهره سکشوال رساندن به مرد تعريف کرده و موجوديت خود را تنها در توانائی اش در ترشح بزاق دهان شهوت جوی مردان برسميت بشناسند، چاره ای ندارند تا به لوازم چنين رويکردی نيز تن دهند.
قائلين به مدرن و پيشرفته بودن زن از طريق بی حجابی و بدن نمائی جلوه گرانه به اين نکته کمتر توجه می کنند که:
تهمينه ميلانی به اعتبار آثار سينمائی ارزشمندش، محترم است.
شيرين عبادی به اعتبار فعاليت های حقوق بشری اش تشخص و اعتبار دارد.
فاطمه معتمد آريا به صفت هنرمندی اش در مقابل دوربين محبوب است.
پروين اعتصامی به اعتبار اشعار بلند و انسانی اش نزد ايرانيان عزيز است.
در حالی که سرکار خانم «نازنين افشين جم» دختر شايسته کانادئی ايرانی تبار نه به اعتبار هنر نداشته اش يا کتاب نانوشته اش يا شعر نسروده اش بلکه به اعتبار حجم و حالت سينه، قطر کمر و کشيدگی ران و قوس باسن شايسته تحسين و نظر کامجويانه مردان قرار گرفته!
ايشان و طرفداران ايشان وقتی در کمال بی پروائی و بی آزرمی لب های خود را تا بنا گوش بر روی سن با دو تکه بيکنی در مقابل چشمان شوق زده و هوسباز آقايان گشوده و با زبان بی زبانی فرياد می زنند:
من هستم، چون دو عدد سينه فربه و خوش حالت دارم!
من هستم چون برخوردار از باسنی خوش تراشم!
من هستم چون لب هايم قلوه ای است!
در چنين موقعيتی آيا نبايد چنين تعريفی از زن را توهين به شخصيت و هويت و موجوديت زن تلقی کرد که علی رغم تصريح اعلاميه جهانی حقوق بشر در همان سطر نخست مبنی بر برسميت شناختن منزلت ذاتی همه اعضای خانواده بشری، اينک در رسانه های غرب برای تبليغ فروش هر کالائی بايد آن را از ميان طنازی بيکينی پوشان پری روی اطلاع رسانی کرد و صدای هيچ زن يا مدافع حقوق بشری نيز به نشانه اعتراض بلند نشود که:
اين توهين به شخصيت و موجوديت حقيقی و انسانی زن است؟
طبعاً در چنين موقعيتی نبايد بانوان کم تقیّد به اجتناب از جلوه گری در سطح شهر از برخورد سرهنگانه با بدحجابی در ايران تلقی توهين و تحقير به خود کنند. ايشان پيشتر با برسميت شناختن خود در سطح نازل جاذبه های تن راساً خود را تحقير کرده اند.
لب چنانچه قرار است در عرصه اجتماع منشاء فضيلتی باشد، فضيلت اش در بيان کلام حق است نه سرخی و برجستگی آن.
شان نزول! لب های قلوه ای و سرخ شده از برکت ماتيک در اتاق خواب است و نه دانشگاه و اداره و سپهر علنی جامعه.
آيا هرزه مردانی که تخليه نياز سکشوال خود را در روسپی خانه می جويند، در گزينش هم بستر به سابقه تحصيلی و آثار قلمی و رتبه علمی و مدال های ورزشی و مراتب هنرمندی چنان زنانی رجوع می کنند يا همانی را می جويند که در واريته های دختران شايسته غربی به نحو احسن اطلاع رسانی می شود؟
قطعاً اگر چنين مردانی وجود دارند در اولين فرصت بايد ايشان را به پزشک روانی معرفی کرد!
از همينجا می توان به اين نتيجه منطقی رسيد که بی حجابی پيش از آنکه خواست زنان باشد، دغدغه مردانی است که با ترجمه فريبکارانه جلوه گری و بدن نمائی زنان تحت گريم پيشرفت و مدرنيته بدنبال مطامع کامجويانه خويشند.
پيشتر در مقاله «بحران عدم اعتماد بنفس» نقل شده بود که جشنواره آدم برفی ها برگزار شده در زمستان ۸۳ در کردستان مثالی برجسته از مردانه بودن خواست بی حجابی در ايران را بنمايش می گذاشت.
متعاقب برگزاری آن جشنواره يکی از سايت های اينترنتی عکسی از آن جشنواره را با زير نويس افشاگرانه ای به اين مضمون منتشر کرد:
«مردم با چه زبانی به حاکميت بگويند از حجاب و حجاب برتر خسته شده است؟»
پيک نت ـ ۱۱ بهمن ۱۳۸۳
«مردم» (!) با چه زبانی به حاکميت بگويند از حجاب و حجاب برتر خسته شده اند؟
سايت پيک نت ـ ۱۱بهمن۸۳
اشتباه ناشيانه نويسنده آن زير نويس آنجا بود که کلمه «مردان» را جايگزين «مردم» در اين اعتراف کامجويانه از زنان کرده بود. عکس مزبور خود بخوبی گويای اين مطلب است که تنديسی از زنی بی حجاب با ابراز خُلـَل و فـُرَج اش آن هم در محاصره انحصاری مردان بجای زنان !!! فرياد کامجوئی تن خواهانه مردان از زنان علی رغم تحميل سياستهای اجبارانه حجاب به جامعه نسوان ايران طی سال های بعد از انقلاب است.
پنج سال پيش آذر نفيسی، بانوئی علی الظاهر فرهيخته و صاحب نظر طی يک ميزگرد سياسی در تلويزيون VOA با هيجان توام با قاطعيتی در مقابل دوربين تلويزيون اعلام کرد:
در حال حاضر دختران ايرانی با همين ماتيکی که من بر لبهايم در اين ميزگرد کشيده ام در حال مبارزه با رژيم در سطح خيابانها برای گرفتن حقوق خود هستند!!!
صرف نظر از مناقشه آميز بودن چنين ادعائی که قرار است يک رژيم از ناحيه ماتيک دختر خانم های ايرانی به صرافت اعطای حقوق زنان در ايران بيفتد،اما نکته ای که اين خانم محترم ناگفته گذاشت آن بود که نفس برخورداری لبان يک خانم به سرخی ماتيک که در کسوت يک کارشناس در يک بحث کارشناسانه شرکت کرده چه محلی از اعراب دارد؟
اساساً کشيدن يا نکشيدن ماتيک چه توفيری در غنای انديشه و فکر ايشان دارد که قرار است در يک ميزگرد سياسی مباحث کارشناسانه و فرزانگی انديشه خود را از طريق لبهای خود به سمع مستمعين برساند؟
توقع بينندگان يک ميز گرد تخصصی از حضور يک بانوی کارشناس استماع تراوشات مغزی ايشان از ناحيه دهان ايشان است نه رويت خوش رنگی يا کمرنگی لب های عليا مخدره! طبعاً کشيدن يا نکشيدن رنگ بر لب کمترين تاثيری بر غنای فکری و فرزانگی انديشه هيچ بانوئی نگذاشته و نخواهد گذاشت.
يک نمونه ديگر واکنش خوانندگان مقاله «از خاله سوسکه تا سيندرلا» منتشره در سايت انتخاب بود که از مجموع بيش از ۳۰ کامنت تنها دو نفر موافق نظرات ارائه شده در آن مقاله مبنی بر لزوم خوش حجابی بانوان بودند که تصادفاً تنها همان دو نفر تعلق به جامعه زنان داشتند و مابقی که با ادبياتی تند معترض ديدگاه های نويسنده شده بودند، جملگی مرد بودند!
احتجاجات آقايانی که جلوتر از بانوان مدافع بی حجابی زنان شده و بی حجابی را به فرهيختگی و پيشرفت و مدنيت و روشنفکری ترجمه می کنند، بمثابه ادله محيرالعقول فرقه مسعود رجوی است که برای توجيه چرائی تحميل ازدواج همسر مهدی ابريشمچی با مسعود رجوی، متوسل به خلق تئوری ابله پندارانه مخاطبان مبنی بر «ارتقا ايدئولوژيک» سازمان شدند!!!
ظاهراً سازمان در بيان اين مطلب ساده که مريم ابريشمچی، چشم کامجويانه مسعود رجوی را گرفته، مأخوذ به حيا بودند و برای استتار اين زياده خواهی سکشوال می کوشيدند با خلق واژه های نامفهوم و ادله نامانوس سورچرانی پائين تنه جناب رجوی را سفيهانه مستوره الفاظ ايدئولوژيک کنند.
بر همين اساس آيا جای آن را ندارد تا بانوان محترم زير گوش همه آقايانی که مدافع بدن نمائی ايشان با توجيه فرهيختگی و روشنفکری می شوند بفرمايند: خودتانيد!
اما گذشته از چنين بی صداقتی هوس بازانه ای، واقعيت ديگر آنست که هر اندازه چشم هوسباز مردان طرفدار بی حجابی و جلوه فروشی زنان آغشته به عنصر شهوت است به همان اندازه می توان جلوه ستيزی کسر ديگری از مردان با زنان بدحجاب را نيز آغشته به همان عنصر شهوت ديد.
به همان نسبت که طبقه شبه مدرن ايرانی از انقلاب مشروطه به بعد با برخورداری ايران از برکات نفت توفيق آن را يافت تا بدون کمترين تحول روحی و شخصيتی با لقاحی مصنوعی، نطفه ظواهر مدرنيته خود را از طريق رانت نفت منعقد و خريداری کند به همان اندازه نيز انقلاب اسلامی اين فرصت را فراهم کرد تا اقشاری از جامعه سنتی ايران با همان خصائص و الزامات انديشه سنتی شان به کانون زمامداری و مسئوليت دولت مدرن پرتاب شوند.
اين مجريان و مسئولين و متوليان تازه به دوران رسيده در حالی سُکان مديريت کشور را به عهده گرفتند که نطفه تکوين شخصيت فردی و اجتماعی شان برخاسته از دل مناسبات خانواده های بسته و سنتی جامعه ايران بود.
مناسباتی که در خرده فرهنگ آن «زن» منشاء معصيت و فساد تلقی شده و عمده اهتمام در چنان خانواده های سنتی صرف آن شده تا با چنان نگاهی به زن، پسران خود را در محيطی گلخانه ای پرورانده و در همان محيط قرنطينه و در ابتدای سنين شباب ايشان را جهت اجتناب از فعل حرام به عقد همسر از پيش انتخاب شده شان درآورند.
مشکل از آنجا شروع می شود که چنين جوانانی با چنان پيشينه ای به برکت انقلاب اسلامی اکنون مسئوليت هائی را عهده دار شدند که الزامات جهان مدرن را می طلبد و يکی از آن الزامات هم تحمل حضور زنان در جامعه و برسميت شناختن حقوق مشروع ايشان در جامعه است.
اکنون چنان جوانی که جوانی خود را همچون کليسای کاتوليک در فضای کاناليزه و قرنطينه «سفله انگاری زن» و «مذموميت سکس با ايشان» سپری کرده و هيچگاه اين فرصت را نيافته تا بتواند با غير همجنس خود در جامعه ارتباط انسانی و سالم داشته باشد به واسطه انقلاب اسلامی خود را در کانون قدرتی می بيند که اين توان را به وی می دهد تا بتواند انتقام همه آن سال های محروم ماندنش از جنس لطيف را بگيرد.
رويکرد چنان مردانی در انقلاب اسلامی يا ايشان را مُبدل به
ـ محسن مخملبافی می کند تا دوربين فيلمبرداری اش از توبه نصوح و عروسی خوبان، سر از سينه های عريان لونا شاد بازيگر جوان فيلم «فرياد مورچه ها» در آورده و يا در «سکس و فلسفه» زن بارگی مردان را با توجيهات فلسفی به تصوير بکشد.
ـ و يا مُبدل به کسانی چون بازجوی همسر سعيد امامی می شوند که در جز به جز بازجوئی اش از آن خانم حظ کلامی سکشوال را با عنصر خشونت همراه کرده تا با فضاسازی ذهنی از مناسبات سکشوال مورد وثوق خود، ساديسم سکسی اش را التيام بخشد.
هر دو ايشان در ضمير ناخودآگاه خود می کوشند رشد غير طبيعی شخصيت خود در سال های جوانی را که از مناسبات سالم و انسانی با زن محروم مانده، ترميم کنند.
ليکن مخملباف ها از طريق زن نوازی سکشوال و آن بازجو با زن ستيزی سکشوال.
جنس متلک های مصطلح در ايران خطاب به زنان و دختران مويدی بر اين نارسائی ذهنی و روانی جنسی نزد کثيری از جوانان ايرانی است.
دختران در خيابان های ايران بعضاً مواجه با ۳ نوع متلک سکشوال شامل متلک های دلربايانه و ساديستی و مازوخيستی از جانب آقايان می شوند.
در گونه نخست جوان می کوشد با اتخاذ ادبياتی احساسی و تحسين آميز از محبوب خود دلربائی کرده تا بدينوسيله بتواند وی را تملک کند.
متلک از نوع ساديستی آن دسته از متلک هائی است که دو يا چند جوان در معيت يکديگر می کوشند با اتخاذ ادبياتی سخيف اسباب عصبانيت دختران مورد نظر خود را فراهم آورده تا نهايتا با واکنش احساسی ايشان از رنجش طعمه های خود لذت ببرند.
و در متلک های مازوخيستی فرد می کوشد با همان ادبيات زننده طعمه مورد نظر خود را وادار به واکنش تند واحياناً پرخاش و حمله به خود کند و از قبال چنان اهانتی به خود و احياناً مضروب شدنش لذت مازوخيستی ببرد.
اکنون همين جوانان با چنان شاکله روانی و شخصيتی نامتعارفی وقتی متولی امور اجتماع می شوند يا با رويکرد زن نوازانه تصنعی سعی در جبران جوانی از دست رفته خود می کنند و يا با توسل به برخوردهای خشن و سکشوال با زنان می کوشند ناتوانی خود در ايجاد ارتباط و گفتمان و تصاحب زنان مورد تمايل خود را از اين طريق تامين کرده و اسباب ارضاء ذهنی خود را مهيا سازند.
علی رغم چنين روان پريشی های سکشوالی، واقعيتی ديگر آن است که کسری از مردان با کمال صداقت در کنار ديگر زنان، حق انتخاب آزادانه پوشش زنان را در کانتکست «برابری حقوقی زن و مرد» حلاجی می کنند.
اين در حالی است که اساساً مساوی فرض کردن زن و مرد از حيث حقوقی چه در اسلام و چه در مدرنيته ظلم به هر دو ايشان است. منشا چنين نابرابری نيز بازگشت به نابرابری ذاتی اين دو در «امکان» شان دارد.
هر چند اين حقيقتی غير قابل کتمان است که زن و مرد بالذات انسانند اما نمی توان اين نکته را در نظر نگرفت که اين دو از جنبه فيزيولوژيکی متفاوتند.
بر اساس همين تفاوت غير قابل کتمان بايد اين سوال را مطرح کرد که بر فرض مساوی دانستن زن و مرد اين تساوی در چيست؟
تساوی در «امکان» يا تساوی در «فرصت»؟
طبيعی است وقتی زن ومرد از حيث «امکان» مساوی نيستند «فرصت» مساوی دادن به ايشان عين ظلم است؟
همانطور که در يک ماراتن ورزشی نمی توان به اعتبار اينکه شرايط مسابقه اعم از وسايل و امکانات و محوطه و خدمات مربوطه در آن ماراتن برای همه يکسان است، زنان و مردان را در چنين شرايطی کنار هم برای رقابت قرار داد. طبيعی است که فرجام چنين رقابتی از قبل معلوم است و زن محکوم به شکست است چرا که از حيث امکان در چنين هم آوردی هائی با مرد مساوی نيست. لذا شرط تساوی در اينجا عين ظلم به زن تلقی می شود.
قائلين به تساوی حقوقی زن و مرد بايد به اين نکته توجه داشته باشند که انسان اعم از زن و مرد به اعتبار انسان بودن شان برخوردار از حقوق ذاتی اند. از جمله حق حيات و حق آزادی يا حق آزادی بيان. اما اين تساوی حقوقی صرفاً در حوزه ذاتيات است و در حوزه های ديگر از جمله پوشش بايد حق يا تکليف ايشان را به اعتبار همان تعريفی که از زن يا مرد می شود، استحصال کرد.
لذا در بحث پوشش و اجتناب زن از جلوه گری تنانه می توان به اين نکته توجه داشت، فعل ارادی زن در اجتناب از حظ بصر سکشوال رساندن به نامحرم تضييع حقوق زن نيست بلکه محروم کردن مردان از حظی نامشروع است.
منشاء و تبعات بد حجابی زنان
پيش از آغاز طرح امنيت اجتماعی و اخلاقی، سردار رادان فرمانده نيروی انتظامی تهران بزرگ طی يک مصاحبه مطبوعاتی در تشريح پديده بد حجابی، زنان بدحجاب را مطابق بررسی های مراجع دانشگاهی به گروه های فاقد هويت، بيمار و دارای انحرافات اخلاقی تقسيم کرد که بيش از ۷۰ درصد ايشان از نوعی فقدان اعتماد به نفس در رنجند.
کلام سردار رادان هر چند بهره ای از واقعيت دارد اما بيشتر ناظر بر انگيخته هاست تا انگيزه ها.
پيشتر طی مقاله «از عسگر گاريچی تا سعيد عسگر» بر اين نکته ابرام شده بود که:
هر چند دکتر عبدالکريم سروش الفاظ را گرسنه معانی می دانند نه آبستن آنها اما برخلاف الفاظ، رويکردهای اجتماعی آبستن معانی اند، نه گرسنه آن! معنای پديده های اجتماعی را بايد از رحم انعقاد نطفه آن پديده ها زائاند، نمی توان اين معانی را مبتنی بر منویّات خود به آن خوراند!
دغدغه جوان به اقتضای سن و دوران جوانی اش قبل از آنکه مشتمل بر آزادی بيان و انديشه و احزاب و آزادی های سياسی باشد، برخاسته از نيازهای غريزی در حوزه مطالبات فردی و اجتماعی است.
جوان در حوزه سياست، بيان و انديشه خاصی ندارد که دلنگران مکانيسم های تعیّن يافتن آزادانه آن بيان و انديشه ها باشد.
برای نسل جوان فعلی ايران قبل از هر چيز نوع پوشش و فراغت های مشروع شهروندی و فرصت داشتن برای ابراز شادی ها و شيطنت های دوران جوانی اش تحريک کننده و اميد بخش است!
جوان به اقتضای سن اش محتاج جلوه گری است.
چنانچه حکومت نتواند مکانيسم های مشروع جلوه گری ايشان را فراهم کند از هر ابزاری جهت ارضاء اين نياز خود بهره می برد و چندان هم دلنگران هزينه زا بودن اين ابزارها نيست.
در تحليل نهائی چه آن جوانانی که در هيبت و شمای انصار حزب الله برخوردهای خشن نسبت به هم سن و سالان شان مرتکب می شوند و چه آن جوانانی که با کلافگی از سياستهای تنزه طلبانه آمرانه حکومت با تشبث به پوشش و شَمّا و کلام نامتعارف اقدام به دهان کجی نسبت به نُرم های ديکته شده حکومتی می کنند در ضمير ناخودآگاه خود در حال ارضای نيازجلوه گرانه خودند.
نوع تشبث شان شايد با يکديگر متفاوت باشد اما در نهايت اولی با اتکای بر خرده فرهنگ سنتی و مذهبی خود، ساديسم را مفر ارضاء نياز جلوه گرانه خود قرار داده و دومی نيز ضمن تغذيه از خرده فرهنگ تجدد مآبانه اش مازوخيسم را برگزيده.
حتی بخش قابل توجهی از جوانان دانشجو نيز که طلايه دار نسل فرهيخته و آوانگارد جامعه جوانان ايرانند در آرمانی ترين وضعيت بمثابه «ماريوس» نوول بينوايانِ ويکتور هوگويند که در ورای مبارزات سياسی خود بدنبال «کوزت» افسانه ای خويش می گردند.
بر ايشان نبايد و نمی توان خرده گرفت. اقتضای سن جوانی القاء کننده چنين رويکردهائی به نسل جوان است.
هر اندازه تلخ اما اين واقعيتی اجتناب ناپذير است که از ناحيه متولی اخلاق شدن حکومت برای نسل جوان، اين قشر در حال حاضر مبدل به نسلی بی هويت و فاقد کمترين آرمان شده اند.
همانطور که در رژيم پهلوی حکومت با ترويج فرهنگ خودباختگی در مقابل فرهنگ غرب و مسخ هويت بومی جوان ايرانی، تحقيرآميزانه «شخصيت» جوانان را لگد مال می کرد، در حال حاضر نيز جوان ايرانی از ناحيه ديکته های تنزه طلبانه و تحقيرآميز حکومتی «عينيت» خود را لگد مال شده می بيند.
از عسگر گاريچی تا سعيد عسگر:
http://sokhan.info/Farsi/Asgar.htm
[ادامه مطلب را با کليک اينجا دنبال کنيد]