
|
advertisement@gooya.com |
|
(Assadi3000@yahoo.com)
بخش نخست
ارتجاع می آيد: نقش تندروی و ذهنی گری در برآمدن احمدی نژاد
مقدمه:
اگر قرار باشد دکتر جمشید اسدی را تعریف کنیم و بارزترین مشخصه وی را در نظریه پردازی بیان کرده باشیم می توانیم بگویم مجموعه ای از تیوریهای اصلاح طلبی – رفرمیتسی و هر آنچه را در نظریه سیاسی راه و روش اصلاح طلبی نام می نهند. می توان این برخورد و مشی اصلاح طلبی را در گفتار و نوشته های وی به وضوع نگاه کرد. بسیاری از فعالین سیاست در ایران و برون از مرزها مدعی هستند راه آنان هم رفرمیتسی است و در مجموعه نظریه های اصلاح طلبی جای می گیرد ولی زمانی که در عمل به آنها نگاه می کنی چیزی جزء راه و رسم انقلابی نمی بینی. می خواهند همه چیز را از جای برکنند و چیزی دیگر را بنا گذارند و روش آنان در عمل با کسانی چون جمشید اسدی متفاوت است.
شاید متن خسته کننده باشد و جای سوالات فراوان دیگری وجود می داشت ولی مصاحبه و آن هم در پرسش و پاسخ مکتوب نمی توان بیش از این پیش رفت و مصاحبه را همانند رو در رو هدایت کرد. اما با این حال انچه را اسدی بیان کرده را می توان مورد بازبینی قرار داد و بر روی آن بحث نمود تا نقاط قوت و ضعف آن بهتر نمایان گردد. بخش اول مصاحبه را می خوانیم.
قبل از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری مخالفان و موافقان مشارکت در انتخابات شروع به صف کشی در مقابل یکدیگر کردند ، با توجه به اینکه هر دو گروه تحریم کننده و مشارکت طلب (در اینجا اصلاح طلب) خواهان برقراری دمکراسی و حکومت مبتنی بر قانون در کشور هستند تا چه اندازه این صف بندی ها را مفید به حال نیروهای فعال در عرصه سیاسی و اجتماعی می دانید؟
تمامی موافقان یا مخالفان شرکت در انتخابات، خواهان برقراری دمکراسی در کشور نبودند و نیستند. از آنها بگذریم. البته صف بندی ميان مخالفان و موافقان مشارکت در انتخابات رياست جمهوری دوره دهم ناراحت کننده و به تدریج ملال آور است، اما تعجب برانگیز نیست.
با وجود اين طبیعی است که دمکرات های تحریم کننده و مشارکت طلب در برابر یکدیگر بایستند و صف بکشند. وحدت یا حتی همکاری محدود، هرگز نمی تواند بر مبنای آرمان ها و اهداف بلند مدت باشد، که اگر می شد هیچ اختلافی در ميان بسیاری از بلند پایگان انقلاب روسیه چون استالین و تروتسکی بروز نمی کرد و هيچ انشعابی در اردوگاه کمونیسم میان چین و شوروی و ویتنام و آلبانی و ... صورت نمی گرفت.
وحدت و همکاری تنها برمبنای توافق بر سر شیوه عملی مبارزه ممکن و میسر است. اما شیوه عملی مبارزه هم تنها به دوگونه است. نه بیش ، نه کم. ناراضی از شرایط حاکم یا در پی آن است که از کوچک ترین امکان در نظام حاکم استفاده کند تا به تدریج آن را از سر تا پا واگرداند. یا بر عکس هیچ تغییر و تحولی را در نظام حاکم ممکن نمی داند و در نتیجه قدم اول یا سنگ بنای خود را بر مبنای حذف، ساقط کردن و یا جایگزینی نظام حاکم بنا می نهد، تا در پی آن حکومت دلخواه خود را بسازد.
بدیهی است که این دو دسته، به ترتیب رفرمیست و انقلابی، هرگز نمی توانند در یک جبهه مبارزه کنند. تا کنون نتوانسته اند زین پس هم نخواهند توانست. ذکر دو نکته در این مورد ضروری است.
نخست اینکه رفرمیست های ناشی از باور رفرمیستی خود از اصلاح طلبان دوم خردادی دفاع کردند، نه برعکس! يعنی رفرميسم يک شیوه مبارزه نهادی است و لاجرم نه با تولد دوم خرداد به وجود می آید و نه با محاق آن از میان می رود.
نکته دوم اینکه انقلاب می تواند خشونت آمیز باشد (مثلا اکثر انقلاب های به ویژه چپ گرا در جهان) یا کم و بیش مسالمت آمیز و به دور از خشونت مثل انقلاب گاندی در هند و انقلاب 1357 درایران (خشونت کور رژیم انقلابی بر سر قدرت را نباید با پیروزی مسالمت آمیز انقلاب یکی پنداشت) امروز ناشی از رسوایی انقلاب 1357 و پیامدهای دلسرد کننده آن، بسیاری از هواداران تز " اصلاح ناپذیری نظام جمهوری اسلامی، رفراندم و تحریم هر گونه انتخابات" از به کار بردن لغت انقلاب خودداری می کنند و از صفت انقلابی پرهیز دارند اما در حقیقت آن است که کسی که انتخابات را تحریم می کنند، چون هیچ تغییر و تحولی را در نظام ممکن نمی داند، پس به طور منطقی در پی جایگزینی نظام است تا تغییر و تحول را ممکن سازد. این همان شیوه براندازی و انقلاب است. حالا چه این شیوه را خشونت آمیز بپسنند و چه مسالمت آمیز.
بنابر آنچه شرحش رفت ، ملاحظه می کنید که صف بندی میان تحریم کنندگان انتخابات و مشارکت طلبان به لحاظ سیاسی امری بدیهی و ناگزیر است.
در زمان انتخابات و در میان بحث هایی که بصورت قلمی منتشر می شد و وبلاگ نویسان با یکدیگر داشتند گاهی مرز میان نقد و فحاشی ناپدید می شد و از کلماتی استفاده می کردند که متعلق به فرهنگ کوچه و خیابان بود، این نوع واکنش ها نشان از فاصله میان گفتار و عمل دارد و یا اینکه فردی به دلیل آن که احساس می کند دلسوز جامعه ایران است توهین می کند و طرف مقابل را ابله، بی خرد، جیره خوار حکومت و یا ... می نامد؟
من هم از مخدوش شدن مرز میان نقد و فحاشی شدیدا متاسفم. از جو اوضاع ایران در زمان انتخابات ریاست جمهوری اطلاعی ندارم، اما باید بگویم که در خارج از کشور، مشارکت طلبان بیش از رفقای تحریم کننده فحش و دشنام خوردند. بسیار بيشتر. رسانه های فارسی زبان خارج از کشور در این مورد بی تاثیر نبودند.
بعد از اعلام نتایج دور اول انتخابات کسانی که در مرحله اول رای نداده بودند پای صندوق ها رفتند و به هاشمی رفسنجانی رای دادند ، دلیل این امر را چه می دانید؟ آیا انتخابات در ایران همیشه میان بد و بدتر بوده ؟ آیا کسانی که در مرحله دوم به جمع مشارکت طلب ها ملحق شدند هاشمی را منجی زمان حال کشور فرض کرده بودن و یا دلایلی دیگر مطرح بود؟
در ایران، هم چون در هر نقطه دیگری در جهان، انتخاب تنها میان گزینه های واقعا موجود ممکن و میسر است. پس در موردی که می فرمایید، امری استثنایی در ايران اتفاق نیفتاد. حالا می توان آن گزینه های واقعا موجود را "بد و بدتر" یا " خوب و خوب تر" نامید. این دیگر امری شخصی، ارزشی و به همین لحاظ ذهنی است. اما ناگزیری انتخاب میان گزینه های واقعا موجود، امری عينی است.
اجازه بدهيد در اين مورد به يک مثال فرنگی اشاره کنم: در دور اول آخرين انتخابات رياست جمهوری فرانسه (20 آوريل 2002)، بر خلاف انتظار و در ميان بهت و شگفتی، نامزد راست افراطي گوی سبقت را از نامزد سوسياليست برد و به عنوان رقيب اصلی ژاک شيراک، نامزد محافظه کار، به دور (5 مه 2002) راه يافت. در چنين شرايطی کسانی که در دور اول به نامزد محافظه کار رای نداده بودند، در برابر انتخاب مشکلی قرار گرفتند: کناره گيری از رأی دادن به علت حذف نامزد مورد نظر يا رأی دادن به نامزد محافظه کار؟ در حالت اول، وزنه رأی های نامزد افراطی بيشتر می شد و امکان انتخاب او به عنوان رئيس جمهور افزايش می يافت. در حالت دوم، برای مقابله با افراطی گری و شبه فاشيسم بسياری ناچار به نامزدی می دادند که با آرمان های سياسی و اجتماعی ايشان همخوانی نداشت. با وجود اين، تحليل شرايط عينی باعث شد که در دوره دوم بسياری از شهروندان به ژاک شيراک نامزد محافظه کار رأی دهند. البته بسياری از ايشان هرگز تصور نمی كردند در عمر خود به به ژاك شيراك محافظه كار يا حتی نزديكان وی رای دهند. اما به او رای دادند، چون در برابر انتخابی به غايت عينی قرار داشتند: ژان ماری لوپن، نماينده راست افراطی و نژادپرست در فرانسه يا ژاك شيراك محافظه کار، اما قانون گرا و دموکرات. رای دهندگان فرانسوی می بايستی يکی از از اين دو را انتخاب می کردند و انتخاب هم كردند. بسياری به خصوص چپ ها و به طريق اولی چپ های افراطی، با اكراه به ژاك شيراك رای دادند. اما زمانی كه در يك مقطع تاريخی خاص قرار گرفتند، بين بديل های موجود انتخاب كردند. اين درسی كه هميشه بايد به خاطر داشت: زندگی سياسي يعنی انتخاب بين بديل هاي موجود و نه بين آرمان هاي فرضی.
البته در دو حالت استثنایی می توان از گزینه های موجود فراتر رفت و گزینه های جدید خلق کرد.
حالت اول مربوط به نوعی جریان روشنفکری است که بدون وقفه مشغول ایجاد گزینه های است. شما کم و بیش از گزینه های پیشنهادی این روشنفکران می توانید آخرین کتاب های (یا بیشتر نشریات) مورد مطالعه ایشان را حدس بزنید! به عنوان نمونه ای از اين ذهنی گری ها، می توان اشاره کرد به "برای بهره مندی از تجدد و توسعه، نمی بايستی ایران اسلامی و شیعی باشد" و انديشه در ايران تعطيل شده است، می بايستی مثل فرنگی ها، البته فرنگی ها پس از دوران تجدد، اندیشيد و عمل کرد. تصديق می کنيد که چنين ذهنی گری را نمی توان جدی گرفت.
حالت دوم برای فراروی از انتخاب های موجود و خلق گزینه های نو، مربوط به ابتکار و کارآفرینی رهبرانی است که هوشمندی عمل گرایانه دارند و با توجه به شرایط موجود تا سر حد امکان به گزینه خود عینیت می بخشند. تاریخ متاثر از چنین سردارانی است. حالا چه مورد پسند باشند و چه نباشند. آيا در شرايط کنونی، در برون مرز يا درون مرز، در نظام يا اپوزيسيون، سردارانی از اين دست می شناسيد؟ فکر نمی کنم.
گویا زیاد حاشیه رفتم. باز گردیم به بخش دوم پرسش شما. من از جمله کسانی بودم که در دور دوم به رفسنجانی رای دادم حتی در این مورد مقاله ای نگاشتم و هزینه آن را هم پرداختم! باوجود اين، هرگز توهمی در مورد هاشمی منجی زمان نداشتم و ندارم. اصلا مگر منجی وجود تواند داشت؟
در دور دوم انتخابات رياست جمهوری انتخاب واقعا موجود را میان هاشمی و احمدی نژاد می دانستم. هاشمی ایده آل من نبود ونیست، اما حتی امروز معتقدم و با شهامت می گویم ایران با ریاست جمهوری هاشمی وضعیتی به مراتب بهتر از ایران امروز با ریاست جمهوری فردی نژاد پرست، تنش برافروز و بی اطلاع از امور کشوری و لشکری در عصر جهانی شدن می داشت.
دلیل عمده من برای رای دادن به هاشمی آن بود که برای سیاست احترامی وافر قایلم و به همین لحاظ کار سیاسی را پر مسئولیت می دانم. انتقاد و گلایه از گزینه های عینی واقعا موجود، بدون طرح راه حلی واقعا موجود، بیماری مزمن نوعی روشنفکری است. روشنفکرانی که آن قدر در فضای ذهنی و ایده آل خود به سر می برند، که کاری به مشکلات عینی مردم و جامعه ندارند و حتی شاید کسر شان شان هم بشود که در مورد مشکلات عینی مردمی فکر کنند که در ماه محرم سینه می زنند و در اوضاعی ديگر نذر و نیازی می کنند. برای ايشان بحث فوکو و هابرماس در مورد بد و خوب مدرنيته به مراتب جذاب تر است! اين دسته از روشنفکران، همیشه گزینه های ذهنی خود را به جای گزینه های عینی جامعه قرار داده اند و به همین لحاظ آسیب های فراوانی به روند تحول دمکراسی در ایران زده اند.
به نظر من، سقوط دولت دمکراتیک دکتر مصدق در عين حال ناشی از توطئه کودتاگران و نيز روشنفکرانی است که پیر احمدآباد را تشویق به رد هفت پیشنهاد پی در پی برای حل مسئله نفت کردند. به نظر من مسئولیت حکومت توتالیتری که پس از خرداد 1360 در ایران حاکم شد و سال ها ادامه داشت، به همان اندازه که متوجه تمامیت خواهان رانت خوار رژیم است، نیز متوجه کسانی است که دولت بازرگان را "دون مقام" انقلاب می دانستند و به کمتر از کل آرمان های خود رضايت نمی دادند. بعد هم نوبت دولت اصلاحات محمد خاتمی رسید که به یک اندازه مورد حمله تمامیت خواهان و روشنفکران آرمان گرا قرار گرفت. با این تفاوت که تمامیت خواهان بدیلی برای خاتمی داشتند و روشنفکران هیچ!