کتابخانه حقوق بشر



















يكشنبه 30 مرداد 1384

اسطوره ی ترور، فرهاد سلمانيان

صاعقه ای زد و ساقه ی گندم را سیاه کرد. در برابر خودش سرافکنده شد. در خود فرورفت و به برادرش خیره شد. به فکر فرورفت و همان جا غرق شد. چرا ساقه ی گندم پذیرفته نشد.


تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

نگاه تندی به برادرش کرد و با خودش گفت:"مقصر او بود. اگر او گوسفندش را نشان نمی داد، گندم من پذیرفته می شد." باز به فکر فرو رفت و کلاغی در ذهنش شروع به نوک زدن زمین کرد. نمی دانست اگر برادرش وجود نداشته باشد چه خواهد شد. نمی دانست، اما چیزی که وجودش را می سوزاند، به او اجازه نمی داد به این موضوع فکر کند. در پی فرصتی بود تا آتشی کوچک و موقتی را خاموش و آتشی بزرگ و ابدی را روشن کند. احساس عجیبی به او دست داده بود، چیزی که در گذشته هرگز برایش معنایی نداشت. حس می کرد عامل تمام بدبختی هایش اوست، او که نگذاشت قربانی اش پذیرفته شود. به اطرافش نگاه کرد. به دنبال سنگی می گشت تا ترور را بنا کند. و همین جا بود که اولین ترور اتفاق افتاد و فقط یک حسادت کوچک باعث شد تا روزی که آدم ها زنده هستند.......
خدا و کلاغ تنها شاهدان این ماجرا بودند و هستند. خدا تا انتها شاهد خواهد ماند و از دست کلاغ ها هم هیچ کاری ساخته نیست؛ جز این که راه دفن کردن را به انسان نشان بدهند. آن ها تا روزی که زنده اند، همین کار را خواهند کرد، مگر این که ما خدایان دست از شاهد بودن برداریم.

دنبالک:


فهرست زير سايت هايي هستند که به 'اسطوره ی ترور، فرهاد سلمانيان' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008