|
advertisement@gooya.com |
|
دیگر رمقی برایش نمانده بود. می شد دنده های سینه اش را شمرد. دست های استخوانی اش را به سختی بالا و پایین می آورد. او را بیرون آوردند. در را بستند تا هواخوری شروع شود. آن دخمه نیروی روح و جسم او را از بین برده بود. نمی توانست روی پاهایش بند شود و روی زمین کشیده می شد. بدن نیمه جانش را روی زمین کشیدند و بردند. جسم نحیف را در اتاق روی صندلی نشاندند. مردی مقابل او نشست و شروع به تکان دادن دست ها و لب هایش کرد. برای آن جسم نحیف، آن مرد چیزی بیش از این نبود. به او نگاه می کرد. از میان پلک های نیمه باز فردی را می دید که خاطرات جسم نحیفش را برای او تعریف می کند. سووال هایی می کرد و جوابی نمی گرفت.
برای او، مردی که سووال می کرد، چیزی شبیه یک صدا، یک تصویر یا گذشته ای به شکل کلمات در هم و جاری در فضای تاریک آن اتاق بود. مرد سیلی محکمی به صورت رنگ باخته و لاغر او زد و بعد به همان دو نفری که او را آورده بودند، اشاره ای کرد. صورت نیمه جان هیچ چیز را به یاد نمی آورد. دیگر نمی دانست آدم است یا چیز دیگر. سرانجام هنگامی که او را می کشیدند و می بردند، جانش را از دست داد و خسته های پلکش را برای همیشه روی هم گذاشت. کشان کشان او را بردند و پشت در انداختند. چند روزی گذشت و باز هم همان دو نفر آمدند و او را کشان کشان بردند و روی صندلی نشاندند. صورتش سفید شده بود و بدنش بوی تعفن می داد. این بار آن مرد با دهان بند و دستکش های سفید وارد اتاق شد و همان حرف ها و کارهای گذشته را تکرار کرد. این کار سال های بسیاری ادامه داشت، طوری که از آن جسد تنها اسکلتی باقی مانده بود و چند استخوان....
آن دو نفر گماشته هم پیرتر به نظر می رسیدند و قدشان کمی خمیده شده بود. اما هنوز توان آن را داشتند که به اتفاق هم اسکلت را جابجا کنند. هر مرتبه هم همان سیلی تکرار می شد و چون جمجمه خیلی سیلی خورده بود، این بار کنده شد و روی زمین افتاد، اما اسکلت بی سر باز هم به پشت میله ها منتقل شد. یک بار که داشتند اسکلت را به آن اتاق می آوردند، استخوان دست و بازو از کتفش کنده شد و در دست یکی از آن دو مرد ماند. با هم تصمیم گرفتند که همان استخوان را نزد آن مرد ببرند.
البته خیلی می ترسیدند، چون قبلاً به او قول داده بودند که هیچ آسیب دیگری به آن چند تکه استخوان نرسد. استخوان دست و بازو را آوردند و در برابر او گذاشتند. او دیگر سری نمی دید که به آن سیلی بزند یا به حرف هایش گوش کند. به همین خاطر دستور داد استخوان ها را برای همیشه پشت میله ها ببرند و به عنوان عفو دیگر از آنجا خارج نکنند تا همان جا بپوسد و خاک شود. البته پیش از آن دستور داده بود که تمام پنجره ها و مجاری رو به بیرون و در سلول را محکم ببندند تا باد یا نسیمی نتواند چیزی از خاک استخوان ها را بیرون ببرد!