|
advertisement@gooya.com |
|
خود- زنی
داستانی از: فرهاد سلمانیان
یک بار دیگر برگه ای را که به او داده بودند، نگاه کرد. نوشته ها را خواند و به مردی که آن طرف خیابان ایستاده بود، خیره شد. مطمئن نبود که خودش باشد. اما خیلی از مشخصات با مطالبی که آنجا نوشته شده بود، مطابقت داشت. اولین بارش نبود که این کار را می کرد، اما این بار وضعیت با دفعات قبل تفاوت بسیاری داشت؛ چون کار باید سریعاً تمام می شد. خوب آن مرد را ورانداز کرد: کیف کوچکی در دست داشت. بسیار مهربان به نظر می رسید. چشم هایش حرف های ناخوانده زیاد داشت. اما این ها در آن برگه نوشته نشده بود.
پالتوی سیاهش را کمی تکاند و عینک دودی اش را به چشمانش نزدیک تر کرد. وقتی مرد از در ساختمان محل کارش خارج شد، به داخل خیابان اصلی پیچید. او هم به دنبالش راه افتاد. عینک دودی اش را از چشم برداشت تا او را بهتر ببیند: بله موهای مشکی کم پشت! درست همان طور که در آن برگه نوشته شده بود. اما می ترسید که مبادا اشتباه کرده باشد. فاصله اش را چند قدم با او کم تر کرد. مرد پیچید و داخل یک فروشگاه بزرگ شد. چند دقیقه ای طول کشید تا او از آنجا خارج شود. حس می کرد صورت آن مرد نسبت به مشخصاتی که روی کاغذ درج شده، کمی تغییر کرده است. او تقریباً همان مردی بود که به دنبالش بود، اما پس از خارج شدن از فروشگاه پالتوی مشکی به تن داشت و به نظر می رسید عینک دودی به چشم دارد.
به تعقیب او ادامه داد. با اطلاعاتی که او داشت، می دانست تا چند دقیقه ی دیگر هر دو به خانه ی او می رسند. اما او نباید وارد خانه می شد. نباید به خانه می رسید. قرار بود کار همان شب تمام شود؛ اما مشکل این بود که او هنوز مطمئن نبود که او مرد مورد نظر است یا نه. با این حال تقریباً تمام مشخصات با او مطابقت داشت. فقط نمی دانست چرا به نظرش می رسد که لباس های خودش را بر تن آن مرد می بیند. و هر وقت آن مرد به کوچه ای می پیچید؛ او زیر لب با خودش می گفت: "اشتباه نمی کنی! تمومش کن دیگه!" و به تعقیب او ادامه می داد.
مرد یک لحظه ایستاد؛ چون کیف دستی اش روی زمین افتاده بود. آن را برداشت و رفت. وقتی تعقیب کننده کمی پیش تر رفت، عکس کوچکی روی زمین دید. ظاهراً از کیف آن مرد افتاده بود. حس کرد شباهت عجیبی با خودش دارد. یک لحظه فکر کرد عکس خودش را می بیند: صورت، بینی، چشم ها و موهای مرد دقیقاً مثل خود او بود. دستپاچه شد. کنترلش را از داد و عکس را مچاله کرد و دور انداخت. مرد کمی دور شده، اما هنوز از میدان دید او خارج نشده بود. گام هایش را تندتر کرد. کلتش را بیرون کشید و خفه کن را روی آن نصب و فاصله اش را با او کم تر کرد. تردید از آن که این همان مرد باشد یا نه، هنوز در دلش زبانه می کشید و به شکل دانه های ریز عرق روی پیشانی اش می نشست.
مرد به داخل کوچه ای که خانه اش در آن قرار داشت، پیچید. بالاخره به او رسید. چند قدمی با او فاصله داشت. نشانه رفت و شلیک کرد. او برگشت. دومین، سومین و سرانجام چهارمین گلوله روی پیشانی مرد و مرد کنار جوی آب به خاک نشست.
از این که کار را تمام کرده بود، کمی احساس آرامش می کرد؛ اما با این حال هنوز شک داشت که تمام مشخصات با این مرد مطابقت داشته باشد! چند لحظه ای در جا خشکش زد. یک بار دیگر کاغذ را از جیبش درآورد و خواند....
کم کم نزدیک شد. خون زیادی روی زمین پخش شده بود. به کمک نور تیر چراغ که روی خون ها افتاده بود می توانست تصویر گنگی از صورت خودش را ببیند. چیزی که در عکس دیده بود، با تصویر شناور در خون یکی بود. نه! این تنها یک شباهت نبود! آن مرد را که روی زمین افتاده بود برگرداند، اشتباه نکرده بود: خودش بود. تنها چیزی که می دید صورت خودش بود!!