حقوق بشر در ایران











سه شنبه 28 مهر 1383

ترجمه داستاني از اريش کستنر، به همراه سه نوشته کوتاه از فرهاد سلمانيان

ترجمه "خانه ي خاطرات"، داستاني ازنويسنده آلماني اريش کستنر، به همراه سه نوشته کوتاه "اشياء"، "صندلي" و "اختلاف الالغاء"، از فرهاد سلمانيان را مي خوانيد


تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

"خانه ي خاطرات"
از: اريش كستنر
ترجمه: فرهاد سلمانیان

پس از بيست وپنج سال همكلاسي هاي سابق دوباره همديگررا ملاقات مي كردند. آنها از دوران گذشته و خاطراتشان با هم حرف مي زدند. در همين حين خاطره اي از دوران کودکی به ذهن يكي از حضار رسيد كه با شور و حال عجيب ديدار دوستان سابق بي ارتباط نبود.
او سخن خود را با اين سوال آغاز كرد:«چرا گاهي توضيح آسان ترين چيزها تا این حد دشوار است؟ فقط مي توان در قالب تصورات از آن ها سخن گفت؛ اما تصورات چندان قانع كننده نیستند. در نهايت آيا آوردن يك مثال يا تعریف کردن داستانی كوتاه برای توضيح منظورمان بهتر نیست؟»:
وقتي ده ساله بودم، هميشه دلم مي خواست يك دوچرخه داشته باشم. اما پدرم مي گفت:«ما پول خريدن آن را نداريم.»
از آن به بعد ديگر درباره ي اين موضوع چيزي نگفتم، تا اين كه روزي دوان دوان از بازار سالانه به خانه برگشتم و هيجان زده به پدرم گفتم:« پدر! جايزه ي اول مسابقه ي بزرگ بخت آزمايي يك دوچرخه است. ما هم مي توانيم در اين مسابقه كه بليطش 20 فينيگ است، شركت كنيم.»
پدرم خنديد. گفتم:«پدر! اگر دو يا سه بليط بخريم، ممكن است برنده شويم.»
او جواب داد:«مردم فقير از اين شانسها ندارند.» من اصرار مي كردم اما پدرم مخالف بود. بالاخره تسليم شد و گفت:«خيلي خوب. فردا عصر به بازار مي رويم.» از خوشحالي داشتم بال درمي آوردم. فردا عصر به بازار رفتيم. شكرخدا دوچرخه هنوز سر جايش بود. حالا من هم مي توانستم شانسم را امتحان كنم. گردونه ي شانس با صدای بلند مي چرخيد. دفعهي اول چيزی برنده نشدم. زياد بد نبود؛ چون هنوز كسي دوچرخه را نبرده بود. وقتي جايزه بزرگ براي دومين بار قرعه كشي می شد، بليط بخت آزمايي را محكم در دستم نگه داشته بودم. قلبم داشت از جا كنده مي شد. گردونه صدايي كرد و بعد از حركت ايستاد و آرام شد.
«برنده: بليط شماره ي 27 !! »
ازخوشحالي هورا كشيدم؛ چون من برنده شده بودم. سال ها از آن ماجرا گذشت. پدرم درگذشت و بعدها مادرم برايم تعريف كرد كه موضوع از چه قرار بوده است. شب قبل از آن ماجرا پدرم پيش صاحبخانه رفته و صدوپنجاه مارك از او قرض كرده بود. بعد سراغ صاحب غرفه ي بخت آزمايي رفته، دوچرخه را نقد خريده و به او گفته بود:«فردا من با پسر كوچكم به اينجا مي آيم. كاري كنيد كه دومين بار او برنده شود. اين كار باعث مي شود او بيشتر از من به شانسش اطمينان پيدا كند. مردي كه گردونه را مي چرخاند، فهميد بايد چه كاركند. چون دقيقاً مي دانست چه شماره اي بايد برنده شود. پدرم پول قرضي را بتدريج در چند قسط به صاحبش بازگردانده بود. اما من غرق در خوشحالی کودکانه ی خود بودم؛ چون در واقع آن دوچرخه براي من فقط چهل مارك( یعنی به قيمت خريدن دوبليط) خرج برداشته بود!

------------------------
اشیاء
------------------------
برای اشیاء چه فرقی می کند که آفتاب از کدام سو...؟ مهم این است که اشیاء در کنار هم هستند و این که چگونه، چرا، و تا کی هیچ مهم نیست. باید هر روز دلیل برای بودن جست؟
اگر نظر اشیاء را بخواهید: نه!
اما او می خواست بداند؛ چرا آن ها این طور کنار هم نشسته اند و چرا تا این حد تجلی ذهنیات و نیازهای او و در عین حال با هم بیگانه اند؟! از همان دیوار اتاقش شروع کرد. دیواری که او را ازبیرون جدا می کرد؛ برایش آرامش فراهم می کرد و به او امکان می داد تا هر کاری که دوست دارد انجام دهد. می توانست در پناه آن دیوار بخواند، بنویسد و.... بخوابد. کسی چه می داند شاید روزی هم دلش می گرفت و می خواست پنجره ای را در اتاقش زندانی کند تا از پشت آن به یک آزادی خیالی برسد. البته بدون آن هم چنین احساسی داشت: خودش را در دوردست می دید و فکر می کرد که با پنجره دیگر تنها نخواهد بود. او درست مثل یک تلویزیون برایش فیلم های دائمی پخش می کرد. هر چند فرقی نمی کرد؛ چون این ماجرا روزی تمام می شد و اشیاء تاثیری در بود و نبودش نداشت:
اشیاء..
اشیاء...
او چقدر با اشیاء بیگانه شده بود؟ همین آغاز بیگانه شدن او با خودش و هر آن چه هست، بود. باید به محیط برمی گشت و اشیاء را در آغوش می کشید، لمس می کرد و آن ها را می نوشت. شاید به این ترتیب به دنیا می آمد.
----------------------------------

صندلی

صندلی هرزه ترین موجودی ست که من تا به حال دیده ام، چون اجازه می دهد هر ابلهی رویش بنشیند. هیچ عکس العملی هم نشان نمی دهد. اصلا هم برایش فرقی نمی کند که چه کسی و چطور رویش بنشیند. این خاصیت صندلی ست که بی وفا باشد، اگر این طور نبود که دیگر کسی گول نمی خورد و هوس نمی کرد رویش بنشیند. از پشت صندلی دنیا جور دیگری به نظر می رسد. آدم فکر می کند عجب جای دنجی پیدا کرده است. فکر می کند هیچ چیز تکان نخواهد خورد. فکر می کند بر فراز جهان نشسته است و همه چیز ریزتر به نظر می رسد! غافل از این که اگر یکی از پایه های صندلی کمی لیز بخورد، با مغز به زمین فرود می آید و کبکبه و دبدبه به پایان می رسد. البته نباید فراموش کرد که از پشت صندلی وقتی که میز هم به اضافه شود، دنیا اغلب حقیر تر به نظر می رسد. اگر این دو در اتاقی قرار گرفته باشند، هاله ای دور پشت صندلی نشین را می گیرد و به او اجازه نمی دهد که دیگران را نگاه کند و دیگران هم نمی توانند به آسانی او را ببینند. گاهی تصور این که روزی دیگر خبری از صندلی نخواهد بود و باید آن را برای دیگری خالی کرد، تن بعضی ها را می لرزاند. به همین خاطرست که از جا بلند شدن گاهی برای آن ها گران تمام می شود.
از خواص دیگر صندلی آن است که وقتی کسی روی آن می نشیند، دیگر دوست ندارد از جایش بلند شود. انگار این موجود چیزی شبیه چسب روی خود دارد. علاوه براین قدرت آن را دارد که کسی را که رویش می نشیند در برابر تمام کثافات ساکت کند، چون فرد اگر بخواهد از جایش بلند شود، ممکن است کس دیگری جای او را بگیرد و این باعث می شود که صندلی از دست برود. برای همین است که نه زحمت از جا بلند شدن را به خود می دهد و نه صندلی را از دست ...
اینجاست که صندلی آدم ها را به دو دسته تقسیم می کند: دسته اول کسانی که به هیچ وجه نمی توانند به آن نزدیک شوند و دسته دوم کسانی که به خوبی و روانی می توانند صاحب صندلی را نوازش و او را تزئین کنند. اصولا صندلی همیشه باعث دودستگی بوده است. همیشه. همیشه عده ای بیش از اندازه می توانسته اند به آن نزدیک شوند. کسانی که زبانش را بلد بوده اند و می خواسته اند در آینده ای نزدیک پشتش بنشینند و فکر می کرده اند از چه راهی می شود راحت تر به آن نزدیک شوند.
کسی که پشت میز می نشیند، گاهی به این فکر می کند که چکار کند تا طبیعی تر به نظر برسد. بخصوص اگر خاصیت های لازم را برای صندلی ای که بر آن تکیه زده است، نداشته باشد، این ژست ها شدت بیشتری پیدا می کنند، یعنی ساعت های حضور و غیاب دقیق تر و بیشتر کنترل می شوند، ساعات ملاقات دقیق تر می شوند و صاحب صندلی هاله ی ضخیم تری دور خود می تند تا دیگران به ماهیت واقعی او پی نبرند. البته در نظر کسانی که از بیرون به این هاله نگاه می کنند، او ابهت خاصی دارد و این ابهت به این راحتی ها دست یافتنی نیست.
این ها همه از خواص صندلی است. همان هرزه ترین موجودی که توصیفش را کردم.
--------------------------

اختلاف الالغاء

یک روز دو الاغ از کنار خانه ای می گذشتند. زن و شوهری با هم مشغول حساب و کتاب خرج هفته ی جاری بودند. چند روزی گذشت و الاغ ها در مورد مساله ای اختلاف پیدا کردند:
الاغ شماره ی یک:
تو ندیدی اون زنه چه جوری با طرفش حرف می زد؟
الاغ شماره ی دو:
نه! اتفاقآ از دیدگاه من خیلی هم بی ادبانه بود.
الاغ شماره ی یک:
زرشک! نشنیدی چه عاشقانه گفتگو می کردن؟
الاغ شماره ی دو:
به عقیده ی من اصلاً هم عاشقانه نبود. اونا داشتن دعوا می کردن!
الاغ شماره ی یک:
چی؟ تو به اون همه مهربونی می گی دعوا. دیدی چقدر الاغی؟!
الاغ شماره ی دو:
الاغ خودتی ! خیلی نفهم و خری!
... و ماجرا همین طور ادامه داشت و معلوم نبود که الاغ واقعی در این میان کدام یکی است؟

دنبالک:
http://mag.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/13283

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'ترجمه داستاني از اريش کستنر، به همراه سه نوشته کوتاه از فرهاد سلمانيان' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008