|
advertisement@gooya.com |
|
Baniyaghoob@hotmail.com
حنيف را اولين بار در نوروز ديدم،روزنامه نوروز را مي گويم.همان موقع بهمن با خنده اي گفت:"آقازاده است."
من وبهمن و بيشر بچه هاي روزنامه به هرکس که از فرزندان مقامات کشور بود ،آقازاده لقب مي داديم. حنيف هم که فرزند علي مزروعي نماينده وقت مجلس ايران بود،ازطعنه ما در امان نبود.ما به او مي گفتيم: آقازاده" و او با مهرباني به ما لبخند ميزد.
چندتا از بچه هاي روزنامه با بدبيني زياد مي گفتند:"حتما هم هيچي بلد نيست و به خاطر پدرش در روزنامه به او کار داده اند. "
روزها ميگذشت و من و بچه هاي روزنامه هر روز بيشتر از روز قبل ميفهميديم که حنيف به زور پدرش کار گير نياورده که در کار خودش کاملا زبده است، که يک متخصص خوب کامپيوتر است و به خوبي سايت روزنامه را اداره مي کند.
اما همچنان من و بهمن وبقيه هنوز به او مي گفتيم :"آقازاده"،اما حالا ديگر کمتر رنگ طعنه داشت و بيشتر يک شوخي بود."لبخندهايش،خوبي ها ومهرباني هايش از او در چشم ما يک دوست خوب و همکار شايسته ساخته بود،ويژگيهايي که با صفت آقازاده بودن اصلا جور در نمي آمد.
نوروز تعطيل شد و او هم مثل همه ما بيکار شد و تا مدتها بيکار بود،چون فقط مي خواست در روزنامه کار کند...و دوباره در "ياس نو"همکار ما شد،او حالا فقط سايت روزنامه را اداره نمي کرد، با علاقه اي که به روزنامه نگاري داشت از نوروز تا ياس به جمع تحريريه پيوسته بود.
نشريه چلچراغ هر هفته در دو صفحه روبري هم دو مصاحبه چاپ ميکرد:يکي با يک شخصيت سياسي و آن ديگري با فرزند همان شخصيت.يکبار اين مصاحبه ها به علي مزروعي و حنيف اختصاص پيدا کرد،يعني دوباره از جنبه آقازاده بودن مورد توجه قرار گرفته بودو همين دستاويزي شد تا بچه ها دوباره زياد سربه سرش بگذارند،اقازادگي است و هزار دردسر،حتي اگر حنيف مزروعي باشي و بچه ها اين همه دوستت داشته باشند!
اما در اين مصاحبه چيزي به جز آقازاده بودن نظرمرا به خود جلب کرد،چيزي که موجب شد بارها و باره با او بحث کنم.مصاحبه شونده هم از حنيف و هم از پدرش پرسيده بود که:"اگر از ميان عشق و آزادي فقط مجاز به انتخاب يکي باشي ،کدام راترجيح ميدهي؟"علي مزوعي"آزادي" را انتخاب کرده بود و حنيف "عشق"را.
و همين پاسخ باعث شد که بارها با او بحث کنم،من به اوميگفتم:"حنيف!تو هنوز نميداني که وقتي آزادي نباشد،نميگذارند که حتي عشق هم بورزي"
بعدازهربار بحث،با لحني کاملا جدي مي گفت:"امامن هنوز هم معتقدم که عشق مهمتر ازآزادي است"
علي سيدآبادي هم در ميان بحث ما با لحن شيطنت آميزي مي گفت: "زياد با حنيف بحث نکن که او تازه عاشق شده است و..."
بهمن هم همان موقع به من گفت:
حنيف وقتي به پرسش هاي چلچراغ پاسخ مي داد که در تدارک برگزاري مراسم نامزدي اش با دختر مورد علاقه اش بود. من هم خنديدم وبه حنيف گفتم:پس همين،تازه عاشق شده بودي
روزي که یاس توقيف شد،حنيف هم مثل همه بچه هاي روزنامه غمي عجيب توي چشمهايش ريخنه بود، مثل وحيد ،آرش ،علي، گيسو و..اين بار هم در برابر غم دوستانم هيچ نداشتم که بگويم ،فقط به حنيف گفتم:
"هنوز هم؟هنوز هم فکر ميکني که عشق مهمتر از آزادي است؟"
خيلي جدي گفت:"هنوز هم عشق برايم از آزادي مهتر است."
اين بار علي سيدابادي گفت:"حنيف،تو هنوز به اندازه پدرت تجربه نداري که بداني آزادي از عشق مهتر است."
...و بعد روزنامه وقايع اتفاقيه،حنيف در اين روزنامه هم با ما بود ،هميشه باما بود،حتي روزي که همه تحريريه وقايع اتفاقيه در اعتراض به سياستهاي مديريت روزنامه بطور دسته جمعي استعفا داد،با ما همراهي کرد.پدرش از مديران روزنامه بود و حنيف بدون لحظهاي ترديد امضايش را پاي استعفا گذاشت.
وقتي استعفا داد، همه تعجب کرديم،حتي آنهايي که هميشه مي گفتند "حنيف با همه آقازادهها فرق دارد."
من همان موقع به طنز به اوگفتم"حنيف، تو بهترين آقازادهاي هستي که من ديدهام."
در روزهاي برگزاري نمايشگاه مطبوعات من و بهمن و دکتر علي اکبر قنبرپور باهم به غرفه وقايع اتفاقيه رفته بوديم،حنيف مسئول غرفه بود و با حوصله به پرسشهاي متعدد مردم در باره روزنامه پاسخ ميداد،دکترقنبرپور که حنيف را نميشناخت،دربارهاش پرسيد ومن هم چند جملهاي درباره او و شغلش در روزنامه توضيح دادم.چند لحظهاي سکوت کرد وبعد با همان لحن آرام وهميشگي اش گفت:""خيلي جالبه."
ومن که انگار هيچوقت نميتوانم بدجنسي خودم را پنهان کنم،با لحن شيطنت آميزي گفتم:"توضيح من جالب بود يا حنيف؟"
دکتر قنبرپور که کمتربه يک شوخي ميخندد،گفت:"حنيف ميتوانست از امکانات پدرش که يک نماينده مجاس است استفاده کند وبه جاي روزنامه نگاري به سراغ تجارت و دلالي برود،هم دردسرکمتري داشت،هم پول بيشتري.اما با اتکا به تخصص و تواناييهاي خودش روزنامه نگار شده ،اين هم سلامت خودش را ميرساند هم پدرش را"
اين روزهاکه حنيف در زندان است من هنوز دکتر قنبرپور رانديدهام که به او بگويم :"حق با تو بود،حنيف ميتوانست تاجر ودلال شود، تاهم دردسرش کمترباشد و هم پولش بيشتر،...اما حرفهاي تويک جمله مهم کم داشت وآن اينکه اگر تاجر شده بود، شايد ميتوانست آزادانه هم عشق بورزد،آخر اين روزها هيچ کس مزاحم دلالها و واسطه گرها نميشود،هيچکس."
و روزي که حنيف از زندان آزاد شود،به او خواهم گفت:
"ديدي که وقتي آزادي نباشد تو حتي نميتواني عشق بورزي"