|
advertisement@gooya.com |
|
hooasadi@yahoo.fr
قطارها
رفتند
مسافران
رفتند
و مرد گمشده
در ایستگاه متروک
تنها ماند
طناب داری
در باد بر سکوی 60
تاب می خورد
و بلند گوی بند
صدایش می کرد
***
4 پرسش:
مرگ و نجات
ـ چشم بندت را بردار
کوردلی تان بس
نخست:
عشق و امید را معنا کن
مرد گمشده به دیوارهای سربی نگاه کرد
و در نگاه داوران پنج گانه مرگ
نیلوفر آبی را
به سرانگشت عشق
اشارت داد
ـ صدای خنده
و سکوت
فرمان چنین بود:
طناب دار
عشق وامید همان نبود که ما نوشتیم
و دیگر:
ـ نمازخوان کدام قبله ای؟
« آقایان ...من ..من...
نماز خوان قبله صبحم»
فرمان چنین داد:
طناب دار
قبله همان نبود که ما گفتیم
و سوم:
ـ خدای تو کیست؟
« خدای من آقایان
تام تام قلب آهوست
در گریز از مرگ»
فرمان چنین خواند:
طناب دار
خدا همان نبود که ما می خواستیم
وآخر:
اگر مجالی بود
و طناب باز شد؟
« براه عشق خواهیم رفت
عشق
یعنی
زایش قو بر دریاچه
و
رویش گل در باغچه
عشق
یعنی که
آزادی»
غریو خنده از چهار سو برخاست
مرد گمشده نگاه کرد:
داوران مرگ دست در دست
محکومان
تفاسیر عشق را می سوختند
و صدایشان طناب دار می شد:
عشق همان است که ما گفتیم
امید همان که ما خواندیم
***
بلند گوی ایستگاه روشن بود
و فرمان قتل عشق را می خواند
مرد گمشده خندید
و در امتداد ریل
به راه افتاد:
دره ها
کوه ها
آبراه ها
و دریاها...
مرد گمشده
می رفت
حکم معلق مرگ را
در دست داشت
ومی دانست
عاشقان مرده اتد
و داوران مرگ
کوتوله ها
و کارمندان دوایر احزاب
با حکم رسمی مفسران عشق و امید
جهان را فتح کرده اند
پاریس
4 خرداد 1383