|
advertisement@gooya.com |
|

از پله ها بالا رفت
و
از پل فرو افتاد
پرسید:
ـ قطاری به مقصد ایران هست؟
عابران خندیدند
و کسی به انگلیسی فصیحی گفت:
ـIRAK ؟
مرد گمشده فارسی شیرینی داشت:
ـ عراق نه، ایران...
و کسی در افق
جایی را نشانش داد:
ـ سالهاست قطاری نیست.
پیاده باید رفت...

و مرد گمشده رفت
رفت از خواب
و رویا
تا
آن در قدیمی
حوالی گل سرخ
که به کوچه های بلند
رنج
می رفت
و به خانه های کوچک
دنج
می رفت
و مرد گمشده
دمی کنار حوض آبی
ایستاد
اشکهایش را
دید
که قطره قطره
خوراک ماهی قرمز شد
به عشق
و
عدالت
رای داد
و به راه رفته بازگشت...

زیر لب می خواتد:
اشک و ماهی و عدالت
گلی خواهد شد
بر قالی ایران
نه دیگر بر دار
پاریس
سوم اسفند 82